سه‌شنبه، آبان ۲۵

هواپیما

امروز از اول صبح که وارد مدرسه شدم تا ثانیه آخر داشتیم می خندیدیم ...
اول که اومدم وارد مدرسه شم : 
من : آقا سلام ! 
س. : سلام کفشات چه قشنگه ! 
من : آقا فحش گذاشته بودم هرکی راجع بهش حرف بزنه ها !
س. : چه فحشی ؟! 
من : فحش دیگه ! 
محمد (شکی ) : از بس بهش گیر می دن فحش گذاشته ! 
س. (با صدای بلند) : بچه بچه ها پارسا اومد به کفشش گیر بدین ! 
من : آقا همه می دونن فحش گذاشتم کسی چیزی نمیگه 

و اما زنگ دینی ! 
پرده کلاس رو برداشته بودن که بشورن یا نمی دونم چی کار کنن ! 
آفتاب بچه ها هی چیز میز می ذاشتن جلو پنجره کلا نظم کلاس به هم ریخته بود !
معلم دینی : بچه ها من اصلا از این که کلاس به هم ریخته ناراحت نیستم ! ولی الان یه همچین آفتابی رو نمی تونین تحمل کنین ! آتش جهنم رو چه جوری می خواین تحمل کنین !؟ 
// بچه ها کسایی که نمازشون رو تند تند و می خونن اصلا اوج نمی گیرن ! ولی کسایی که آروم می خونن و فکر می کنن مثل هواپیما اوج می گیرن ! 
علی (مصدق) : آقا خوب شاید نیترو زده باشه اوج بگیره ! 

زنگ نماز : 
معلم دینی جلومون ( من - شکی - علی(م) ) نشسته بود ... 
این علی هی سر نماز صدای هواپیما در می آورد 
یوهو می گفت آقا سوخت هواپیما تموم شده ! آقا دارم سقوط می کنم .... ! 

زنگ آخر هم مشاور اومد حرف زد برامون ... 
کلی خندیدیم ولی دیگه حال ندارم بنویسم ...  




6 نظر:

Nervous-Ghost گفت...

بلاگ تحـریـم شـد . پارسا هدفتـو از ایـن کار بهـم تفهیـم میکنـی ؟ [27]

Parsa گفت...

لطف می کنی ! :دی
کدوم کار ؟
بیا یاهو ... :)

ناشناس گفت...

ببین علی فیضی کارتش رو بهت نمیده یکم باهاش نیترو بگیری ، آها راستی cvv2 که نداشت
تو کلاس دینی پردتون رو برداشتن معذب نبودین جلو معلم ؟ چک نکرد پردتون رو ؟

Parsa گفت...

=))
چرا اسمتو وارد نمی کنی تو ؟ :دی
نه بابا ! خودش تو کار پرده و پرده زدن و ایناس :دی

ناشناس گفت...

یلــدا///
میگم پارسا دلت بسوزه:دی
تو باید به خرزدن و تکالیفت برسی.اون وقت من دارم علــاف می چرخم..یه وقت هم فکر نکنی که امتحانی،تکلیفی کاری دارما!اصــلا!:))

Parsa گفت...

می دونم :))
تو چون خیلی باهوشی سر کلاس یاد میگیری دیگه نیازی به مطالعه نداری :))

ارسال یک نظر