وای امروز بر خلاف دیشب خیـــــــــــــــلی حال داد !
از اول سال هیچ وقت مدرسه به این باحالی نبود :))
بچه ها این ترم (ترم2وم ) یه کم هماهنگتر شدن !
تا آخر سال و سال دیگه به حول قوه الهی (همینه دیگه ؟! ) درستشون می کنیم !
فیزیک اومد درس داد هیچی نفهمیدیم ! :دی
عربی اومد برا مرآت تست کار کرد... گفت می خواد زنگ آخر هم امتحان بگیره !
باز فیزیک اومد درس داد یه مقدار زیادیشو فهمیدم
زنگ نماز با ک. (مسول دومها ) از پنجره بای بای کردم ... گفت زنگ خورد بیا بالا پیشم !
گفتم می خواد نمره انصباط کم کنه ! :))
به امین گفتم بیا با هم بریم من می ترسم :دی خلاصه رفتیم گفت پروژکتور رو می خوایم راه بندازیم زنگ بعد بیا کارت دارم...
گفتم ساعت 2 بیا کلاس دنبالم . (ساعت 2 قرار بود امتحان عربی شروع شه :دی )
در حالی که داشتیم از خنده می مردیم با امین رفتیم سر کلاس...
عربی اومد تست کار کرد باز دوباره ! ساعت 2 شد ! گفت بچه ها از شماها امتحان نمیگیرم ! چون جلسه داریم بالا... کار دارم ! سوالای امتحانو میدم خودتون برین کار کنین فردا س. بهتون کلیدشو میده !
بعد هم یه سری سوال داد به شایان ج. که پای تخته بنویسه ...
بعد رفت از کلاس بیرون !
یه کم گذشت ... دیدم این جوری که این داره می نویسه تا فردا هم تموم نمیشه +سوالا مهمن !
من هم که جزو سران فتنه !
من (با صدای بلند) : بچه کی موافقه یکی بخونه همه بنویسن سریع نموم شه ؟!
95% دستشون رو بردن بالا !
ازش برگه رو گرفتم اومدم بخونم یوهو حمله کرد بهم برگه رو گرفت =)))))
گفت خودم می خونم ! بچه ها گفتن بده پارسا بخونه ! داد زد گفت نه ! من خودم می خونم !
خلاصه اومد بخونه یه کم خوند ... بچه ها ناراحت شده بودن اذیتش می کردن =))
بعد ک. اومد سر کلاس منو ببره ... شایان شکایت بچه هارو بهش کرد...
ک. : کی الان می خواین بخونه ؟!
علی ن : پارسا !
ک. : پارسا که الان داره با من میاد بالا ! همون شایان بخونه !
رفتم بالا سریع پروژکتور رو راه انداختم اومدم پایین :دی
اومدم شایان باز داشت پای تحته می نوشت =)))
خلاصه دیدیم اینحوری زیاد بهره ای نمیشه برد گفتیم کلاسو به هم بریزیم !
با کریم و آرین و امین تا آخر کلاس فقط خندیدیم !
کریم : پارساجون عزیزم ! شما طرفدار آقایی یا آمریکا ؟
من : عزیزم من طرفدار شیطان بزرگم =))
کریم : اما هاشم (یکی از بچه های حزب اللهی) طرفدار آقاست !
من : eee ! هاشم جدی ؟! اگه زودتر می فهمیدم ... !
کلاس خیلی به هم ریخته بود ! س. از پایین اومد کلاس ما !
کریم(جلو س.) : پارسا کدوم یکی از بچه ها بود که عقده ای بود ؟!
من : نمی دونم عزیزم ! آرین تو یادت نیست ؟!
نوید : من بگم اسمشو ؟ شایان ج. !
بچه ها : =)))))))
خلاصه س. هم از کلاس فرار کرد =))
تا آخر که شایان داشت می نوشت هی می گفتیم عقده ای ! :))
خیلی حال داد !
یواش یواش اون حزب اللهی ها رو هم بیاریم تو کار کلا جو مدرسه شکسته میشه :))
زنگ فیزیک :
بچه ها شما فرض کنید ما یه تخت داریم ( منظورش آینه تحت بود) ...
علی م : آقا ما اگه تخت داشتیم که... :دی
پ ن : گفتگو های بین من و کریم همش با صدای بلند بود که کلاس بریزه به هم :))