یکشنبه، تیر ۲۶

I miss u

دلم برای اینجا تنگ شده 
:(
واقعا نمی دونم چرا بلاگر رو فیلتر کردن
ایشالا سایت خودتون رو فیلتر کنه یکی :دی
دلم برای افکار شیشه ایم تنگ شده...

سه‌شنبه، اسفند ۳

New Adress

دوستان فعلا یه مدت این جا می نویسم تا بلاگر از فیلتر در بیاد 

بعدا نوشت : اگه کسی خواست نظر بذاره بهش بدم آدرس جدید رو 

شنبه، بهمن ۹

عقده ای

وای امروز بر خلاف دیشب خیـــــــــــــــلی حال داد !
از اول سال هیچ وقت مدرسه به این باحالی نبود :))
بچه ها این ترم (ترم2وم ) یه کم هماهنگتر شدن ! 
تا آخر سال و سال دیگه به حول قوه الهی (همینه دیگه ؟! ) درستشون می کنیم ! 

فیزیک اومد درس داد هیچی نفهمیدیم ! :دی 
عربی اومد برا مرآت تست کار کرد... گفت می خواد زنگ آخر هم امتحان بگیره ! 
باز فیزیک اومد درس داد یه مقدار زیادیشو فهمیدم 
زنگ نماز با ک. (مسول دومها ) از پنجره بای بای کردم ... گفت زنگ خورد بیا بالا پیشم ! 
گفتم می خواد نمره انصباط کم کنه ! :))
به امین گفتم بیا با هم بریم من می ترسم :دی خلاصه رفتیم گفت پروژکتور رو می خوایم راه بندازیم زنگ بعد بیا کارت دارم...
گفتم ساعت 2 بیا کلاس دنبالم . (ساعت 2 قرار بود امتحان عربی شروع شه :دی )
در حالی که داشتیم از خنده می مردیم با امین رفتیم سر کلاس...
عربی اومد تست کار کرد باز دوباره ! ساعت 2 شد ! گفت بچه ها از شماها امتحان نمیگیرم ! چون جلسه داریم بالا... کار دارم ! سوالای امتحانو میدم خودتون برین کار کنین فردا س. بهتون کلیدشو میده ! 
بعد هم یه سری سوال داد به شایان ج. که پای تخته بنویسه ... 
بعد رفت از کلاس بیرون ! 
یه کم گذشت ... دیدم این جوری که این داره می نویسه تا فردا هم تموم نمیشه +سوالا مهمن ! 
من هم که جزو سران فتنه !
من (با صدای بلند) : بچه کی موافقه یکی بخونه همه بنویسن سریع نموم شه ؟! 
95% دستشون رو بردن بالا ! 
ازش برگه رو گرفتم اومدم بخونم یوهو حمله کرد بهم برگه رو گرفت =)))))
گفت خودم می خونم ! بچه ها گفتن بده پارسا بخونه ! داد زد گفت نه ! من خودم می خونم ! 
خلاصه اومد بخونه یه کم خوند ... بچه ها ناراحت شده بودن اذیتش می کردن =))
بعد ک. اومد سر کلاس منو ببره ... شایان شکایت بچه هارو بهش کرد... 
ک. : کی الان می خواین بخونه ؟!
علی ن : پارسا ! 
ک. : پارسا که الان داره با من میاد بالا ! همون شایان بخونه ! 
رفتم بالا سریع پروژکتور رو راه انداختم اومدم پایین :دی 
اومدم شایان باز داشت پای تحته می نوشت =)))
خلاصه دیدیم اینحوری زیاد بهره ای نمیشه برد گفتیم کلاسو به هم بریزیم ! 
با کریم و آرین و امین تا آخر کلاس فقط خندیدیم ! 
کریم : پارساجون عزیزم ! شما طرفدار آقایی یا آمریکا ؟
من : عزیزم من طرفدار شیطان بزرگم =)) 
کریم : اما هاشم (یکی از بچه های حزب اللهی) طرفدار آقاست ! 
من : eee ! هاشم جدی ؟! اگه زودتر می فهمیدم ... ! 
کلاس خیلی به هم ریخته بود ! س. از پایین اومد کلاس ما !
کریم(جلو س.) : پارسا کدوم یکی از بچه ها بود که عقده ای بود ؟! 
من : نمی دونم عزیزم ! آرین تو یادت نیست ؟! 
نوید : من بگم اسمشو ؟ شایان ج. ! 
بچه ها : =)))))))
خلاصه س. هم از کلاس فرار کرد =))
تا آخر که شایان داشت می نوشت هی می گفتیم عقده ای ! :))
خیلی حال داد ! 
یواش یواش اون حزب اللهی ها رو هم بیاریم تو کار کلا جو مدرسه شکسته میشه :))
زنگ فیزیک :
بچه ها شما فرض کنید ما یه تخت داریم ( منظورش آینه تحت بود) ...
علی م : آقا ما اگه تخت داشتیم که... :دی

پ ن : گفتگو های بین من و کریم همش با صدای بلند بود که کلاس بریزه به هم  :))

چهارشنبه، بهمن ۶

تعطیلیم ! :×

پریروز : 
آرین : بچه ها یه خبر خوب !!
من : چی ؟!
آرین : مادر ر. (معلم شیمی) مرده ! 
ما : =)))))

فردا 2زنگ شیمی + دینی داریم 
من : آقا من که فردا نمیام ! 
س. : چرا ؟
من : 2زنگ شیمی داریم زنگ اول هم که دینی داریم چیز خاصی نمی گه 
س. : بذار ببینیم چی میشه !
زنگ آخر اومد تو کلاس گفت فردا اول ها تعطیل اند ! 
خیلی حال داد :× فردا تعطیلیم ! 


پنجشنبه، دی ۳۰

موضوع نداره...

خوب باز امروز هم دینی داشتیم...
بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب :دی

بچه ها امام خمینی به خدا قسم عارف بزرگی بود ما نفهمیدیم ! 
ایشون وضو که می گرفت آبو می ریخت بعد شیرو می بست باز رو یه دست دیگه آب می ریخت شیرو می بست ! همه این کارا رو هم رو به قبله انجام میداد ! همین هم باعث شد انقدر پیشرفت کنه تو همه زمینه ها ! 
خیلی از مردم می اومدن لگن می گرفتن زیر آب وضو امام ، خدا می دونه آب وضوشون چند نفرو شفا داد ! 

من رفتم تو یه مجلس سینه زنی ای بعد یه مدت چراغ هارو خاموش کردن... 
همه سینه می زدن ما هم زدیم و اینا... بعد که چراغ هارو روشن کردن دیدم این جوونا همشون لخت شدن سینه هاشون قرمزه ! البته تو مجلس خانم ها نبودن همه مرد بودن... 
خیلی خوبه بچه ها ! شما ها هم می بینین تو یه پارکینگی چراغ هارو خاموشش کردن شما هم لخت شین بزنین ! 
دقیقا همین جمله رو گفت ! یوهو کل کلاس رفت هوا 

تو این نمازخونه مدرستون آدم واقعا تعجب میکنه که بچه ها از این فرصتی که در اختیارشون می ذارن برا بهره بردن از صواب نماز جماعت استفاده نمی کنن ! یارو میاد نماز می خونه وضو که نمی گیره هیچ ! چه بدون جنب هم هست !!

یکی از بچه ها : آقا چرا باید از 15 سالگی نماز بخونیم و اینا ؟
اون : ببین پسرم چون شما الان بالغ شدی ! الان به غیر از مامان بابات المیرا هم تو زندگیت تاثیر داره ! شب ها به خاطر المیرا خوابت نمی بره ! به علاوه ! الان یه CD بد بذارن می فهمی چیه ! قبلا بچه بودی همینجوری نگاه می کردی اصلا نمی فهمیدی این چیه دارن چی کار می کنن ! 

بچه ها آدم باید تو زندگیش زاهد باشه ! یعنی چی ؟ یعنی اگه فردا دزد اومد مال و اموالت رو برد ناراحت نشی ! بگی من خدا رو دارم اینا رو نمی خوام ! نه این که بیفتی سکته کنی ! خدا اموالتو از یه سوراخ داده می خواد از یه سوراخ هم ازت بگیره ! 

بجه ها خوک حیوون بی غیرتیه ! چرا ؟ جفتشو می ده به بقیه می گه باهاش حال کنین خودش هم یه گوشه وای می ایسته تازه دست هم می زنه ! 
برا همین اگه آدم گوشت خوک بخوره بی غیرت میشه ! من نمی خوام به دوستان مسیحی توهین کنم ولی تو این فیلم ها می بینین که دختره با دوست مذکرش میره بیرون برادرش اصلا باهاش کاری نداره ! 
ولی بچه شیعه خواهرش 15مین دیر می کنه می گه کجا بودی ؟! جی شده ؟! پدرشو در میاره ! 

بچه ها دبیرا بعضی هاشون اومدن به من گفتن ما تو رو به عنوان مرجع تقلید انتحاب کردیم !!
گفتم خاک بر سرتون ! آخه من کجا مرجعیت تقلید کجا !! من خودم دنبال مرجع می گردم ! شما از من تقلید کنین ؟! 
گفتم نمیشه ! 
بعد حالا فکر کرده بودن که من خوش حال میشم بهم این حرفو بزنن ! 

امروز کلا حرفاش مورد داشت !! :))
می ترسم یه کم دیگه بگذره حرفاشو بنویستم وبلاگو فیلتر کنن ! =))

سه‌شنبه، دی ۲۸

قرآن هم تحریف شد !

وای امروز دینی داشتیم :دی ! 
خیلی حال داد ! زنگ قبلش به شکی گفتم ازش بپرسه پیانو چندتا  دکمه داره (گیر دادیم به این سوال از همه می پرسیم =)) )
طبق گفته های شکی : 
شکی : آقا پیانو چند تا دکمه داره ؟
اون : نمی دونم والا ! مگه من پیانو می زنم ؟!
شکی : آره بچه ها می گفتن می زنین... :دی
یکی از بچه های اون کلاس : آقا انحام جرکات موزون حرامه ؟
اون : ببین بستگی داره ولی خودشو یه تکون بده کسی اشکالی نداره (بعد رقصیده یه کم ! )
یکی از بچه ها : آقا یه چرخ واسه ما می زنی ؟

//

اومد سر کلاس ما زنگ بعدش قرار بود ما ازش بپرسیم مرغوبیت پیانو به چیه + پدال های پیانو چی کار می کنن 
قرار شد علی م بپرسه :دی 
بچه ها ضایع بازی در آوردن نشد :دی تا تصویب شد علی م بپرسه کل ردیف گفتن آقا آقا آقا آقا علی م سوال داره ! 
اون : بچه ها تو نظرسنجی ای که از شما کردن گفتین من به کتاب اهمیتی نمی دم ! برا همین دیگه نمی رسم جواب بدم ! 
چون خودتون خواستید... ولی سوال اون آقا رو چون گفته بودم جواب میدم ! (منو )
منم سوالمو پرسیدم ... 80%ـشو پیجوند ! یا نفهمید منظورمو ! 20مین از وقت کلاس هم رفت سرش :دی
بگذریم ...
داشت معنی می کرد قرآنو (مال کتاب درسیو) یه جا نوشته بود فاصبر یعنی پس صبر کنید 
این معنی کرد صبر کنید (فـــ رو معنی نکرد ) میثم بهش گفت باید پس هم بذاریم اولش ! 
گفت نه ! کتابتون اشتباه نوشته ! بکنیدش واصبر !!!! 
به این ترتیب قرآن برا اولین بار تحریف شد ! 

نوید دیوونه رو کاغذ براش یه سوال نوشته بود که این یارو خصوصی جوابشو بده ! 
سوالش این بوده : اگه ما با یکی از جنس مخالف دوست باشیم بعد اون نخواد دیگه با ما باشه ولی ما بخوایم باهاش دوست باشیم ، این دوستی حکمش چیه ؟ 
اون : ببینید بچه ها ، یه عده فکر می کنن که اگه یه دختر پسری با هم دوستن و جفتشون همدیگه رو دوست دارن و از این رابطه راضین یعنی مشکلی نداره که با هم دوست باشم ! ولی باید بدونین که کلا رابطه با جنس مخالف داشتن حرامه ! هرجوری که میخواد باشه ! 

علی م  : آقا شما میگین تو خیابون نباید هیچ کسی از جنس مخالف رو نگاه کنیم ، خوب این فیلم هایی که تلویزیون نشون میده زنای بی حجاب توشن که همش حرام میشه ! 
اون : ببین پسرم درسته ! ولی خوب این جوونای الان یه عده دوست ندارن فیلم های ایرانی و اینا رو ... برا همین جوون مردم سر لخت ببینه بهتر از اینه که بره ماهواره کون لخت ببینه ! 

/////////

س. اومد سر کلاس :
س. : هر 3 نفر یه گروه میشن یه تحقیق انجام میدن !
من : آقا ما 4 نفریم ! (من و امین و علی م و علی ن )
س. : نمیشه داداش من 3 نفر !! 
من : تازه شانس آوردی گفتم 4 نفر وگرنه شکی هم باید می اومد میشدیم 5 نفر !!
ولی آخرش قبول نکرد 4 نفرو ! علی م رفت یه گروه دیگه ! 
خوب حالا اسم گروهاتونو بگین ! باید فارسی هم باشه ! 
گروه ما : آقا گروه مارو بذار کیوسک ! 
س. : نمیشه آقا جون ! 
ما :  خوب بذار پیانو ! 
س. : باشه ! 
شوخی شوخی اسم گروه شد پیانو  نکته این جاست که هنوز کسی قضیه پیانو رو نمیدونه ! 

آرین هی داشت حرف میزد !
س. : حتما باید لختت کنم تا خفه شی ؟! 

همین فعلا .. :)

شنبه، دی ۲۵

ترم دوم !

خوب امروز اولین روز ترم دوم سال تحصیلی بود...
خوب بود بد نبود ... ! 
زنگ اول فیزیک :
اول یه کم توضیحات داد بعد وقت آزاد داد :دی
من و امین و علی ن رفتیم پیشش باهاش حرف بزنیم 
امین : آقا راسته می گم شما با موتزارت نسبتی دارین ؟
اون : موتزارت ؟ موتزارت کیه ؟ 
من : آقا نمیشناسیش ؟! یکی از بزرگترین موسیقیدان های تاریخ بوده ! استاد بتهوون هم بوده ! 
اون : آهان آهان ! خوب حالا کدومشون کور بوده ؟ (خواست بگه میشناسمشون :)) )
من : هیچ کدوم !! فقط بتهوون 30 سالگی کر میشه ! ولی بازم آهنگسازی می کنه ! :)
اون : آهان ! 
امین : آقا بچه ها می گن شما گیتار برقی گوش می کنین ... 
اون : آره راک گوش می کنم :دی
من : چه راکی ؟ ...
دیگه بقیشو حال ندارم بنویسم :دی
بعد هم ازش یه سری فرمول پرسیدیم :))
من( بعد 15مین حرف زدن ) : خوب دیگه بچه ها ترم دوم رو هم 20شو گرفتیم بریم بشینیم ! 

شکی هم قرار بود ازش بپرسه پیانو چند تا دکمه داره ... ولی یادم نیست چه جوابی داده بود بهش ... حالا فردا می ذارم ... 

عربی هم اتفاق خاصی نیفتاد 
همش داشتیم مشق می نوشتیم ! آخرش هم مشقا رو ندید :دی

فعلا همین ...