سه‌شنبه، آذر ۳۰

علت وجود بیش از حد فاحشه هم معلوم شد !

امروز بعد چندین روز بهم مدرسه خوش گذشت ! 
همیشه 3شنبه ها خیلی خوبه ! زنگ اول شیمی بود ... یه کم درس داد ...
زنگ بعد هم اجتماعی داشتیم ... 
با حرفاش یه احساس آرامش خیلی خوبی بهم دست میده ! واقعا تنها معلمیه که از ته دل دوستش دارم 
خیلی دلم می خواد یه روز برم باهاش خصوصی یه کم صحبت کنم ولی موقعیتش پیش نیمده... 

زنگ بعد هم دینی داشتیم فقط خندیدیم !!!! 
اومد تو کلاس مثل همیشه 3تا صلوات فرستادیم بعدش هم تکبیر گفتیم ! :))
تا نشست : کل ردیفی که من می شینم : آقا دفعه قبل گفتین سوال پارسا رو جواب میدین ! 
اون : بله بله بله حتما سوال اون آقا رو جواب میدم ! من عاشق مباحثه ام ! اما الان درس خیلی عقبیم ایشالله یه موقع دیگه ! 
دیگه تا آخر کلاس سوال هیچکیو جواب نداد ! اما حرف زیاد زد ! : 
* بچه ها امام حسین فکر کنین چی کار کرد ! این همه انقلاب بوده در طول تاریخ ! ولی کدومش مثل این به جا مونده ؟! 
مردم تو این محرم هزاران تانکر گریه کردند !! 
* من خودم با چشمای خودم تو کوفه دیدم ! ( حدود 30 ثانیه مکس کرد ، منو علی م. داشتیم می مردیم از خنده ! گفتیم الان میگه امام علی رو دیدم ! ) خونه امام علی یه خونه کوچیک با چند تا اتاق کوچیک بود! واردش میشی بوی عطر میاد ! 
اما خونه عبیدالله زیاد رفتم ! یه خونه ی کثیف بود توش سگ ها رفت و آمد می کردن !! 
* یه پیمانکار میاد میره مصالح خوب می خره ! خونه میده متری 2میلیون . تو املاک میگه تو بیا برو با این کلنگ هرجارو که خواستی خراب کن ! این پولش حلاله ! فردا بچه هاش مهندس میشن !
ولی یارو میره ساختمون می سازه از مصالح نامرغوب استفاده می کنه که بیشتر سود کنه ! تازه می فروشه متری 2.1میلیون ! 
این پولش حرومه بچه ها ! بعد فردا میاد راه می افته میگه چرا دختر من فاحشه شده ! پسر من کراکی شده !
علی م. : پارسا فاحشه یعنی چی ؟  
من ( با صدای تقریبا بلند ) : جنده ! :دی 
یوهو کل کلاس رفت رو هوا ! =))
* بچه ها انسان تو سینه اش یه قسمتی داره به اسم فواد ( یه همچین چیزی گفت ) . زلیخا این قسمت رو کامل در اختیار یوسف گذاشته بود ! 

سلطانی دیر اومد سر کلاس ... 
این علی (آقاکاشی) هی بچه بازی در میاورد ! بچه ها بهش می گن دختری ! :دی 
نوید : پارسا یه دستمال بده کاشی پریود شد ! 
س. اومد تو کلاس... 
س. : بچه ها از امشب که شب یلداس دیگه بیشتر درس بخونین که امتحانا داره شروع میشه !
من : آقا یلدا کیه ؟ راستشو بگو ! 
س. + بچه ها :::::: 

همین دیگه ... فعلا مطلب باحال خاصی نیست ... 

یکشنبه، آذر ۲۸

معدل !!

یه حرف هایی بین بچه ها بود که معدل ها تک شده و اینا !!  
با امین و شکی رفتیم پیش سلطانی :
من : آقا معدل من چند شده ؟ 
س. : بیا بریم بهتون نشون بدم ! 
15.13 اگه خوردش رو اشتباه نگفته باشم شدم ! 
رتبه 2وم !!!!!!!! 
من با خونسردی : آقا پفک بزن حالا ! 
س. : مرسی نوش جان ! 

امین رو نمیگم . شاید نخواد ! ولی از من کمتر شده بود :دی 
تعجب نکنین ! امتحان ها اصلا استاندارد نبودن ! جریانش طولانیه ! 

//

ص. (مدیر مدرسه) اومد تو کلاس نظافت رو چک کنه بچه ها کشوندنش تو راجع به امتحانا حرف زدن ! 
بعد از شنیدن حرف کلی مون : 
ص. : این امتحانا خیلی خوب بود ! چون سوال رو معلم نداده بود . معلم هم صحیح نکرد و خیلی چیزای دیگه ! (البته این حرف 5مین طول کشید !! ) . حالا اگه سوالی هست بپرسید ! 
امین : کی می تونیم اعتراض کنیم به نمره ها و سوال ها و ... ؟!
ص. : هر وقت که کارنامه گرفتین ! 
بعد یه کم تو کلاس ( خیلی کم !! ) شلوغ بازی شد ...
من تمام این مدت دستم بالا بود که حوابشو بدم توجیهش کنم !
ص. :  من میرم هر وقت فکر کردین درست یاد گرفتین سوال بپرسید میام ! 
یوهو کل کلاس ساکت شد ! 
بهم برخورد ! نمی دونم چرا هیچ کس سوالای منو جواب نمیده (یا همشون فهمیدن که نمی تونن به من جواب درست حسابی بدن ! ) 
تا از در کلاس پاشو گذاشت بیرون : 
من (با صدای بلند که کل کلاس بشنون ) : شما هم هر وقت یاد گرفتی جواب بدی بیا وقت کلاسو بگیر !! 
بچه ها : 
البته فکر کنم نشنید !
تا حالا به این یه نفر تیکه ننداخته بودم ! خیلی حال داد :دی 

داشتیم می اومدیم خونه تو راهرو دیدمش 
ص. : پارسا جان به پدر سلام برسون ! (بابام قراره بیاد یکی از برنامه هاش که برای کتابداریه بهشون بفروشه)
من : چشم ! سلامت باشید ! 
حتی 1 ثانیه هم صبر نکردم که شاید باز هم بخواد جواب بده ! 

والا ! باید تو دهن این مدرسه زد !  خیلی اعصابم درسته اینا هم می خوان اعصابمونو خرد کنن ! 

شنبه، آذر ۲۷

دیزاین بلاگ

دوستان دیزاین بلاگ رو عوض کردم... 
خوبه یا نه ؟ 
تا 30م وقت دارین اگه تغییری هست که بهترش کنه رو بگین :دی

سه‌شنبه، آذر ۲۳

دینی !!

امروز دینی داشتیم :دی
اومد تو کلاس 3تا صلوات فرستادیم ! من داشتم از خنده می مردم نتونستم هماهنگشون کنم سینه هم بزنیم حیف شد :دی
تا نشست امین گفت : آقا اگه بریم جهنم چی میشه ؟! 
نشنیده گرفته :دی
کریم : آقا فبول باشه پایین سینه می زدین !
اون : ممنون ! ممنون ! شما هم همینطور. البته من فکر کردم که قراره یه سخنرانی ای هم داشته باشم که آقا رو آوردن دیگه نشد !
کریم : آقا مشکلی نداره که ! شما موقع نماز بیاین هر چی خواستین بگین ! 
اون : نه دیگه ممنون ... !
اون : خوب بچه ها یه کم راجع به امام حسین بگم بریم سراغ درس ! 
امیر(بالش) : پارسا کتابتو بذار تو کیفت ، عمرا اگه درس بده !

معلم : بچه ها نمی دونین این عاشورا چه می کنه ! یکی از همکارا داشت تعریف می کرد گفتش امروز سوار ماشین شده . ماشینش روشن نمیشده از بیرون هم در قفل شده بود ! همین امروز ها ! هرچی میزنه به شیشه کسی درو باز نمی کنه ! آخرسر می گه یا عاشورا ! یه دفعه ماشین روشن میشه میاد مدرسه !!!
خیلی این ماشین ها بدن ! موسس این مدرسه بادامچی یه بنز داشت . رفته بود مسافرت رفته رو ریل قطار رد بشه یوهو ماشین خاموش می شه ! روشن هم نمیشه قفل میشه ! نمی تونه بیاد بیرون . همونجا میمونه میمیره ! یعنی قطار زیرش می کنه ! 

بعدش بچه ها شروع کردن به سوال کردن ! 
من دستمو بردم بالا یه 15مین دستم بالا بود آخرش هم نذاشت بپرسم ! می دونست نمی تونه جواب بده ! 
امین : آقا ! پارسا 1 ساعته دستش بالاست شما فقط سوالای اون حزب اللهی هارو جواب میدین ! آخه این چه وضعشه اه ! 
اون : آخ ! ببخشید دوستان دفعه بعد یادم بندازین که سوال اون آقا رو هم جواب بدم ! 

سوالمو جواب نداد بهم بر خورد ! دیگه تا آخر زنگ درس داد ! هرچی هم تا میمد بگه یه تیکه می نداختم با مضمون این که شعر نگو ! بفهمه با کی طرفه ! 

//

زنگ تفریح : 
من : آقا لینکینپارک کانادا کنسرت دارن ! می خوای دعوتشون کنم بیان ایران مداحی بخونن برا اهل بیت ؟
س. : این چیزا رو گوش نکن ! مغزت داغون میشه ! 

//

زنگ آخر با س. کلاس داشتیم . یه فرم نظرخواهی معلم ها داد پر کردیم بعد رفتیم پایین 
من رفتم دم دفترش : آقا توپ فوتبال دستیو بده می خوایم بازی کنیم ! 
س. : نداریم ! برو ! 
چند تا از بچه های دیگه رو هم فرستادم که بگن 
بعد دوباره خودم رفتم گفتم 
س. : آقا الان 100 نفر گفتن بده ! نمی دم ! 
من : پس اگه کاری نداری من برم خونه ! 
س. : برو ! 
بعد با 10-9 نفر از بچه ها رفتیم خونه =))


دوشنبه، آذر ۲۲

هیئتِ اهل آندد

دیشب با بکس رفتیم بیرون ... 
ساعت 9:45 علی (م) زنگ زد گفت پارسا بیا دم ×××× . پشتش هم شکی زنگ زد گفت... (×××× اسم یه مجتمع تجاریه )
منم حدودا 10 از خونه راه افتادم... بالای ×××× یه هیئت بود دسته راه انداخته بودن ... 
بچه ها هم اونجا بودن . خیلی اتفاقات افتاد که نمیتونم بگم 
یه عکس هم با بجه ها انداختیم که بذارم تو بلاگ 
از سمت راست اولین نفر تو مدرسه ما نیست دوست آرینه . یه عکس دادم اون بندازه 2تا انداخت جفتش تار شد 
آرین اینو انداخت خودش توش نیست  . امین هم که کلا نیمده بود 
از راست به چپ : علی (دوست آرین) - علی (م) - خودم - شکی

//

امروز معلم یه دقیقه رفت بیرون س. جاش اومد .
علی(م) : آقا دیشب با بچه ها رفتیم هیئت جات خالی بود ... ( یه همچین چیزی :دی )
س. : جدی !؟ کدوم هیئت ؟
من : هیئت کوچه خیابون . 
آرین : خالی نبند رفتیم هیئت !
---- : آقا رفتند ×××× ولگردی کردن !
من : ولی آقا جدا از شوخی عکس هم انداختیم تو گوشیمه بهت نشون بدم ؟
س. : آهان راستی آقای مصدق(علی م.) گوشیتو بده ببینم !
کیفشو برداشت گشت ! 
بعد اومد به من گفت پارسا گوشیتو بده !
من : آقا می خوای چیکار شما که 3تا گوشی داری ! 
بعدش یوهو معلم اومد تو کلاس نتونست کیف منو بگرده 

شنبه، آذر ۲۰

8-|

:(
ساعت 5:50 صبحه پاشده بودم یه کم ریاضی بخونم امتحان تستیه رو گند نزنم 
امروز هم تا 5 مدرسه ایم :((

جمعه، آذر ۱۹

علــت آلــودگـی هــوای تهران مشخص شد

خوب  ما باز 5شنبه دینی داشتیم :))
دیروز وقت نکردم آپ کنم ... sry ! 

معلم دینی : بچه روزها یه کانالی هست یه عالم دانشمندی میاد حرف می زنه ! 
امین : آقا من و تو رو می گی ؟
- نه ! نمی دونم اسمش چیه ... فکر کنم حاج آقا انصاریان باشه... 
-- آقا چه ساعتیه ؟
- نمی دونم راستش ... بین 6 تا 9 می ذاره ! 

بچه ها این آلودگی هارو می بینین ؟! فکر می کنین به خاطر چیه ؟! 
همش به خاطر خودمونه ! 
من : آقا این که مردم نفس می کشن co2 تولید میشه ؟!
اون : نه ! تو این تهران روزانه ببین چقدر فساد میشه ! چقدر دزدی میشه ! یه ذره شکر نمی کنن خدا رو ... همه تو خونه هاشون یه ماهواره گذاشتن دارن نگاه می کنن ! وگرنه فکر می کنی خدا نمی تونه یه بارون بفرسته اینارو جمعشون کنه ببره ؟! 
بچه ها ما نمی تونیم کارخونه هارو تعطیل کنیم ... می تونیم ؟! 
-- نـــــــه ! 
- خوب ! پس باید کارخونه هامون به راه باشن بعد بشینیم دعا کنیم که خدا تمیزشون کنه ! 
حالا سوال پیش میاد که چرا کشور های خارجی با وجود اینکه ماهواره دارن این جوری نمیشه ؟! 
جوابش اینه که هرکیو دوست نداره بهش تو این دنیا خوبی میده ! یه بدی می کنن یه خوبه میده ! 
ولی مارو چون دوست داره می خواد اینجوری بهمون تلنگر بزنه ! 


//

چهارشنبه شب :
زنگ خونه(آیفون) خورد
 بابا : پارسا با تو کار دارن !
من :  با من ؟!!
دیدم آرین و علی(م) و علی(ص) ان !  می گن بیا بریم هیئت  !
دیگه دیدم تا اینجا اومدن دنبالم باهاشون رفتم ... 
البته هیئت که نمیریم ! :دی تو خیابونا ول گشتیم بماند چه کارایی کردیم :دی 

دوشنبه، آذر ۱۵

بدون موضوع

صبح رفتیم گفتن هرکی کلیربوکش رو نیورده وایسه . نره بالا ! 
منم نیورده بودم وایسادیم ! 
اومدن گفتن پا مرغی برین دور حیاط 

در این جا 2 بار پسرم (س.) منو بابا خطاب کرد ! :دی 
یه بار حواسش نبود داشتم راه می رفتم . گفت بشین بابا ! 
شلوار 2تا از بچه ها جر خورد !!  
من : آقا خجالت نمی کشی با این کارات شلوار بچه ها رو پاره کردی ! 
س. : خفه بابا ! 
من : بابا ؟! پسر گلم ! 
خیلی خندیدیم من فردا هم شاید نبرمش باز بخندیم 

زنگ ورزش : 
داشتیم فوتبال دستی بازی می کردیم . من و امین با هم بودیم . 
اون طرف هم 2تا از بچه های حزب اللهی بودن که بابای یکیشون تو سپاهه 
5-3 باختیم (من و امین ) 
امین : هاشم به بابات بگو 2ماه از زندان و کهریزک من کم کنه ! 2 تا گل جلو بودی ! 

زبان هم مثل همیشه برا خودش یه درسایی داد مام کار خودمون رو می کردیم :دی 

آموزش نظر دادن (  ) رو هم این جا کلیک کنین نوشتم ! 

شنبه، آذر ۱۳

کلاس جبرانی :×

امروز همش سر کلاس ها خواب بودم ! :دی نمی دونم چرا ! 

زنگ فیزیک : 
من : آقا راست می گن شما پیانو می زنین ؟ 
اون : نه ! کی گفته ؟ 
من : همه می گن :دی 
زنگ بعد به شکی هم گفتم بپرسه ( شکی یه کلاس دیگست ) . طبق گفته ها : 
شکی : آقا شما گیتار بیس می زنین ؟
اون : آره آقا ! آره ! (تو دلش : ولم کنین !! )
با این قضیه کل مدرسه رو گذاشته بودیم سر کار امروز  حتی مسئول بوفه  


زنگ آخر هم قرار بود جبرانی ریاضی داشته باشیم ولی به لطف نیمدن معلم کنسل شد :×:×:×
امتحان رو هم احتمال 90% بیست بشم :دی
همین دیگه... مطلب خاصی نیست ... برم بخوابم که دیشب نتونستم درست بخوابم !