یکشنبه، آذر ۲۸

معدل !!

یه حرف هایی بین بچه ها بود که معدل ها تک شده و اینا !!  
با امین و شکی رفتیم پیش سلطانی :
من : آقا معدل من چند شده ؟ 
س. : بیا بریم بهتون نشون بدم ! 
15.13 اگه خوردش رو اشتباه نگفته باشم شدم ! 
رتبه 2وم !!!!!!!! 
من با خونسردی : آقا پفک بزن حالا ! 
س. : مرسی نوش جان ! 

امین رو نمیگم . شاید نخواد ! ولی از من کمتر شده بود :دی 
تعجب نکنین ! امتحان ها اصلا استاندارد نبودن ! جریانش طولانیه ! 

//

ص. (مدیر مدرسه) اومد تو کلاس نظافت رو چک کنه بچه ها کشوندنش تو راجع به امتحانا حرف زدن ! 
بعد از شنیدن حرف کلی مون : 
ص. : این امتحانا خیلی خوب بود ! چون سوال رو معلم نداده بود . معلم هم صحیح نکرد و خیلی چیزای دیگه ! (البته این حرف 5مین طول کشید !! ) . حالا اگه سوالی هست بپرسید ! 
امین : کی می تونیم اعتراض کنیم به نمره ها و سوال ها و ... ؟!
ص. : هر وقت که کارنامه گرفتین ! 
بعد یه کم تو کلاس ( خیلی کم !! ) شلوغ بازی شد ...
من تمام این مدت دستم بالا بود که حوابشو بدم توجیهش کنم !
ص. :  من میرم هر وقت فکر کردین درست یاد گرفتین سوال بپرسید میام ! 
یوهو کل کلاس ساکت شد ! 
بهم برخورد ! نمی دونم چرا هیچ کس سوالای منو جواب نمیده (یا همشون فهمیدن که نمی تونن به من جواب درست حسابی بدن ! ) 
تا از در کلاس پاشو گذاشت بیرون : 
من (با صدای بلند که کل کلاس بشنون ) : شما هم هر وقت یاد گرفتی جواب بدی بیا وقت کلاسو بگیر !! 
بچه ها : 
البته فکر کنم نشنید !
تا حالا به این یه نفر تیکه ننداخته بودم ! خیلی حال داد :دی 

داشتیم می اومدیم خونه تو راهرو دیدمش 
ص. : پارسا جان به پدر سلام برسون ! (بابام قراره بیاد یکی از برنامه هاش که برای کتابداریه بهشون بفروشه)
من : چشم ! سلامت باشید ! 
حتی 1 ثانیه هم صبر نکردم که شاید باز هم بخواد جواب بده ! 

والا ! باید تو دهن این مدرسه زد !  خیلی اعصابم درسته اینا هم می خوان اعصابمونو خرد کنن ! 

شنبه، آذر ۲۷

دیزاین بلاگ

دوستان دیزاین بلاگ رو عوض کردم... 
خوبه یا نه ؟ 
تا 30م وقت دارین اگه تغییری هست که بهترش کنه رو بگین :دی

سه‌شنبه، آذر ۲۳

دینی !!

امروز دینی داشتیم :دی
اومد تو کلاس 3تا صلوات فرستادیم ! من داشتم از خنده می مردم نتونستم هماهنگشون کنم سینه هم بزنیم حیف شد :دی
تا نشست امین گفت : آقا اگه بریم جهنم چی میشه ؟! 
نشنیده گرفته :دی
کریم : آقا فبول باشه پایین سینه می زدین !
اون : ممنون ! ممنون ! شما هم همینطور. البته من فکر کردم که قراره یه سخنرانی ای هم داشته باشم که آقا رو آوردن دیگه نشد !
کریم : آقا مشکلی نداره که ! شما موقع نماز بیاین هر چی خواستین بگین ! 
اون : نه دیگه ممنون ... !
اون : خوب بچه ها یه کم راجع به امام حسین بگم بریم سراغ درس ! 
امیر(بالش) : پارسا کتابتو بذار تو کیفت ، عمرا اگه درس بده !

معلم : بچه ها نمی دونین این عاشورا چه می کنه ! یکی از همکارا داشت تعریف می کرد گفتش امروز سوار ماشین شده . ماشینش روشن نمیشده از بیرون هم در قفل شده بود ! همین امروز ها ! هرچی میزنه به شیشه کسی درو باز نمی کنه ! آخرسر می گه یا عاشورا ! یه دفعه ماشین روشن میشه میاد مدرسه !!!
خیلی این ماشین ها بدن ! موسس این مدرسه بادامچی یه بنز داشت . رفته بود مسافرت رفته رو ریل قطار رد بشه یوهو ماشین خاموش می شه ! روشن هم نمیشه قفل میشه ! نمی تونه بیاد بیرون . همونجا میمونه میمیره ! یعنی قطار زیرش می کنه ! 

بعدش بچه ها شروع کردن به سوال کردن ! 
من دستمو بردم بالا یه 15مین دستم بالا بود آخرش هم نذاشت بپرسم ! می دونست نمی تونه جواب بده ! 
امین : آقا ! پارسا 1 ساعته دستش بالاست شما فقط سوالای اون حزب اللهی هارو جواب میدین ! آخه این چه وضعشه اه ! 
اون : آخ ! ببخشید دوستان دفعه بعد یادم بندازین که سوال اون آقا رو هم جواب بدم ! 

سوالمو جواب نداد بهم بر خورد ! دیگه تا آخر زنگ درس داد ! هرچی هم تا میمد بگه یه تیکه می نداختم با مضمون این که شعر نگو ! بفهمه با کی طرفه ! 

//

زنگ تفریح : 
من : آقا لینکینپارک کانادا کنسرت دارن ! می خوای دعوتشون کنم بیان ایران مداحی بخونن برا اهل بیت ؟
س. : این چیزا رو گوش نکن ! مغزت داغون میشه ! 

//

زنگ آخر با س. کلاس داشتیم . یه فرم نظرخواهی معلم ها داد پر کردیم بعد رفتیم پایین 
من رفتم دم دفترش : آقا توپ فوتبال دستیو بده می خوایم بازی کنیم ! 
س. : نداریم ! برو ! 
چند تا از بچه های دیگه رو هم فرستادم که بگن 
بعد دوباره خودم رفتم گفتم 
س. : آقا الان 100 نفر گفتن بده ! نمی دم ! 
من : پس اگه کاری نداری من برم خونه ! 
س. : برو ! 
بعد با 10-9 نفر از بچه ها رفتیم خونه =))


دوشنبه، آذر ۲۲

هیئتِ اهل آندد

دیشب با بکس رفتیم بیرون ... 
ساعت 9:45 علی (م) زنگ زد گفت پارسا بیا دم ×××× . پشتش هم شکی زنگ زد گفت... (×××× اسم یه مجتمع تجاریه )
منم حدودا 10 از خونه راه افتادم... بالای ×××× یه هیئت بود دسته راه انداخته بودن ... 
بچه ها هم اونجا بودن . خیلی اتفاقات افتاد که نمیتونم بگم 
یه عکس هم با بجه ها انداختیم که بذارم تو بلاگ 
از سمت راست اولین نفر تو مدرسه ما نیست دوست آرینه . یه عکس دادم اون بندازه 2تا انداخت جفتش تار شد 
آرین اینو انداخت خودش توش نیست  . امین هم که کلا نیمده بود 
از راست به چپ : علی (دوست آرین) - علی (م) - خودم - شکی

//

امروز معلم یه دقیقه رفت بیرون س. جاش اومد .
علی(م) : آقا دیشب با بچه ها رفتیم هیئت جات خالی بود ... ( یه همچین چیزی :دی )
س. : جدی !؟ کدوم هیئت ؟
من : هیئت کوچه خیابون . 
آرین : خالی نبند رفتیم هیئت !
---- : آقا رفتند ×××× ولگردی کردن !
من : ولی آقا جدا از شوخی عکس هم انداختیم تو گوشیمه بهت نشون بدم ؟
س. : آهان راستی آقای مصدق(علی م.) گوشیتو بده ببینم !
کیفشو برداشت گشت ! 
بعد اومد به من گفت پارسا گوشیتو بده !
من : آقا می خوای چیکار شما که 3تا گوشی داری ! 
بعدش یوهو معلم اومد تو کلاس نتونست کیف منو بگرده 

شنبه، آذر ۲۰

8-|

:(
ساعت 5:50 صبحه پاشده بودم یه کم ریاضی بخونم امتحان تستیه رو گند نزنم 
امروز هم تا 5 مدرسه ایم :((

جمعه، آذر ۱۹

علــت آلــودگـی هــوای تهران مشخص شد

خوب  ما باز 5شنبه دینی داشتیم :))
دیروز وقت نکردم آپ کنم ... sry ! 

معلم دینی : بچه روزها یه کانالی هست یه عالم دانشمندی میاد حرف می زنه ! 
امین : آقا من و تو رو می گی ؟
- نه ! نمی دونم اسمش چیه ... فکر کنم حاج آقا انصاریان باشه... 
-- آقا چه ساعتیه ؟
- نمی دونم راستش ... بین 6 تا 9 می ذاره ! 

بچه ها این آلودگی هارو می بینین ؟! فکر می کنین به خاطر چیه ؟! 
همش به خاطر خودمونه ! 
من : آقا این که مردم نفس می کشن co2 تولید میشه ؟!
اون : نه ! تو این تهران روزانه ببین چقدر فساد میشه ! چقدر دزدی میشه ! یه ذره شکر نمی کنن خدا رو ... همه تو خونه هاشون یه ماهواره گذاشتن دارن نگاه می کنن ! وگرنه فکر می کنی خدا نمی تونه یه بارون بفرسته اینارو جمعشون کنه ببره ؟! 
بچه ها ما نمی تونیم کارخونه هارو تعطیل کنیم ... می تونیم ؟! 
-- نـــــــه ! 
- خوب ! پس باید کارخونه هامون به راه باشن بعد بشینیم دعا کنیم که خدا تمیزشون کنه ! 
حالا سوال پیش میاد که چرا کشور های خارجی با وجود اینکه ماهواره دارن این جوری نمیشه ؟! 
جوابش اینه که هرکیو دوست نداره بهش تو این دنیا خوبی میده ! یه بدی می کنن یه خوبه میده ! 
ولی مارو چون دوست داره می خواد اینجوری بهمون تلنگر بزنه ! 


//

چهارشنبه شب :
زنگ خونه(آیفون) خورد
 بابا : پارسا با تو کار دارن !
من :  با من ؟!!
دیدم آرین و علی(م) و علی(ص) ان !  می گن بیا بریم هیئت  !
دیگه دیدم تا اینجا اومدن دنبالم باهاشون رفتم ... 
البته هیئت که نمیریم ! :دی تو خیابونا ول گشتیم بماند چه کارایی کردیم :دی 

دوشنبه، آذر ۱۵

بدون موضوع

صبح رفتیم گفتن هرکی کلیربوکش رو نیورده وایسه . نره بالا ! 
منم نیورده بودم وایسادیم ! 
اومدن گفتن پا مرغی برین دور حیاط 

در این جا 2 بار پسرم (س.) منو بابا خطاب کرد ! :دی 
یه بار حواسش نبود داشتم راه می رفتم . گفت بشین بابا ! 
شلوار 2تا از بچه ها جر خورد !!  
من : آقا خجالت نمی کشی با این کارات شلوار بچه ها رو پاره کردی ! 
س. : خفه بابا ! 
من : بابا ؟! پسر گلم ! 
خیلی خندیدیم من فردا هم شاید نبرمش باز بخندیم 

زنگ ورزش : 
داشتیم فوتبال دستی بازی می کردیم . من و امین با هم بودیم . 
اون طرف هم 2تا از بچه های حزب اللهی بودن که بابای یکیشون تو سپاهه 
5-3 باختیم (من و امین ) 
امین : هاشم به بابات بگو 2ماه از زندان و کهریزک من کم کنه ! 2 تا گل جلو بودی ! 

زبان هم مثل همیشه برا خودش یه درسایی داد مام کار خودمون رو می کردیم :دی 

آموزش نظر دادن (  ) رو هم این جا کلیک کنین نوشتم !