دوشنبه، آذر ۲۲

هیئتِ اهل آندد

دیشب با بکس رفتیم بیرون ... 
ساعت 9:45 علی (م) زنگ زد گفت پارسا بیا دم ×××× . پشتش هم شکی زنگ زد گفت... (×××× اسم یه مجتمع تجاریه )
منم حدودا 10 از خونه راه افتادم... بالای ×××× یه هیئت بود دسته راه انداخته بودن ... 
بچه ها هم اونجا بودن . خیلی اتفاقات افتاد که نمیتونم بگم 
یه عکس هم با بجه ها انداختیم که بذارم تو بلاگ 
از سمت راست اولین نفر تو مدرسه ما نیست دوست آرینه . یه عکس دادم اون بندازه 2تا انداخت جفتش تار شد 
آرین اینو انداخت خودش توش نیست  . امین هم که کلا نیمده بود 
از راست به چپ : علی (دوست آرین) - علی (م) - خودم - شکی

//

امروز معلم یه دقیقه رفت بیرون س. جاش اومد .
علی(م) : آقا دیشب با بچه ها رفتیم هیئت جات خالی بود ... ( یه همچین چیزی :دی )
س. : جدی !؟ کدوم هیئت ؟
من : هیئت کوچه خیابون . 
آرین : خالی نبند رفتیم هیئت !
---- : آقا رفتند ×××× ولگردی کردن !
من : ولی آقا جدا از شوخی عکس هم انداختیم تو گوشیمه بهت نشون بدم ؟
س. : آهان راستی آقای مصدق(علی م.) گوشیتو بده ببینم !
کیفشو برداشت گشت ! 
بعد اومد به من گفت پارسا گوشیتو بده !
من : آقا می خوای چیکار شما که 3تا گوشی داری ! 
بعدش یوهو معلم اومد تو کلاس نتونست کیف منو بگرده 

4 نظر:

amin گفت...

پارسا از اخرین عکسی که ازت دیدم چقدر بزرگ و پخته شدی :دی

Parsa گفت...

کدوم عکسمو دیده بودی ؟:دی
اینجا که شبیه بچه های 2 ساله افتادم :))

amin گفت...

یه شال سبز دور گردنت بود تکیه داده بودی به دیوار

Parsa گفت...

اووووه ! اون که ماله موقع انتخابات بود ! :دی

ارسال یک نظر