دوشنبه، آذر ۱

بابا شدم :دی

ساعت 5:50 صبحه ! پاشده بودم زیست بخونم فردا امتحان داریم ...
راستی این معلم زیسته معتاد نیستا :دی !! اسم منو هم اسم کوچیک هم فامیلمو یاد گرفته !! 

اما بپردازیم به وقایع دیروز !
صبح رفتم مدرسه همه داشتن مشق ریاضی می نوشتن ! هیچکی وقت نکرده بود بنویسه ! 7 صفحه تمرین بی سابقه بود !
رفتم مدرسه یوهو همه ریختن سرم دفترمو بگیرن !
منم تمرین آخریا رو ننوشته بودم ندادم بهشون بنویسم بعد یدم :دی
زنگ ریاضی س. اومد تو کلاس گفت آقا اینا میان تو مدرسه می نویسن درساشونو ! یه آدم خیری هست مینویسه میده بهشون اینا هم کپی می کنن !
معلم ریاضی : از این به بعد اگه دیدی دارن می نویسن ازشون بگیر من می دونم چی کارشون کنم !
من (با صدای بلند ) : آقا از این به بعد میریم تو دستشویی می نویسیم کسی نبینه !
بچه ها : 

زنگ دومِ ریاضی :
علی (م) : آقا شما خصوصی درس نمی دین ؟
معلم : نه !
یکی از بچه ها که یادم نیست کی بود : خصوصی منظورت زیر پتوئه ؟! 
بچه ها : 

////

و اما امروز بابای س. شدم !  یعنی منو بابا صدا کرد :دی
کارنامه ها دستش بود من و شکی و علی (م) و امین رفتیم پیشش... :
من : آقا کارنامه منو بده برم... !
س. : باید اولیا بیان بابا !
این بابا تو مدرسه ما خیلی سوژست هرکی بگه بهش گیر میدن !
یوهو هر 4تاییمون زدیم زیر خنده و من بابا شدم :دی

////

سر فیزیک رفتیم آزمایشگاه 4تا لوله آزمایش شیکوندیم :دی
البته خودشون شیکستن ! گرفتیم رو آتش شکستن ! :دی
یکی رو خودم شیکوندم البته :دی


سه‌شنبه، آبان ۲۵

هواپیما

امروز از اول صبح که وارد مدرسه شدم تا ثانیه آخر داشتیم می خندیدیم ...
اول که اومدم وارد مدرسه شم : 
من : آقا سلام ! 
س. : سلام کفشات چه قشنگه ! 
من : آقا فحش گذاشته بودم هرکی راجع بهش حرف بزنه ها !
س. : چه فحشی ؟! 
من : فحش دیگه ! 
محمد (شکی ) : از بس بهش گیر می دن فحش گذاشته ! 
س. (با صدای بلند) : بچه بچه ها پارسا اومد به کفشش گیر بدین ! 
من : آقا همه می دونن فحش گذاشتم کسی چیزی نمیگه 

و اما زنگ دینی ! 
پرده کلاس رو برداشته بودن که بشورن یا نمی دونم چی کار کنن ! 
آفتاب بچه ها هی چیز میز می ذاشتن جلو پنجره کلا نظم کلاس به هم ریخته بود !
معلم دینی : بچه ها من اصلا از این که کلاس به هم ریخته ناراحت نیستم ! ولی الان یه همچین آفتابی رو نمی تونین تحمل کنین ! آتش جهنم رو چه جوری می خواین تحمل کنین !؟ 
// بچه ها کسایی که نمازشون رو تند تند و می خونن اصلا اوج نمی گیرن ! ولی کسایی که آروم می خونن و فکر می کنن مثل هواپیما اوج می گیرن ! 
علی (مصدق) : آقا خوب شاید نیترو زده باشه اوج بگیره ! 

زنگ نماز : 
معلم دینی جلومون ( من - شکی - علی(م) ) نشسته بود ... 
این علی هی سر نماز صدای هواپیما در می آورد 
یوهو می گفت آقا سوخت هواپیما تموم شده ! آقا دارم سقوط می کنم .... ! 

زنگ آخر هم مشاور اومد حرف زد برامون ... 
کلی خندیدیم ولی دیگه حال ندارم بنویسم ...  




یکشنبه، آبان ۲۳

شهادت :))

کلا مدرسه خیلی باحال شده :دی
امروز شهادت امام باقر بود اسم مدرسه ما هم که باقرالعلومه ! 
گفتن می خوایم بریم بیرون ! بردنمون بیرون مثل دسته ... ! گفتیم می خوان دسته راه بندازن بعد دیدم نه خبری نیست ! :دی بردنمون حسینیه کوچه بالایی نوحه پوحه خوندن ! 
همه بچه ها هم جوگیر شده بودن ! این یارو مداحه هم یه ریز چرت و پرت می گفت ! 
 ته حسینیه من و علی (مصدق) همش داشتیم می خندیدیم، بچه ها داشتن گریه می کردن ! :دی 
مداحه می گفت : 
امام باقر و نمی دونم کی کی با حضرت زهرا تو دسته بودن ( اون موقع هم دسته بوده !؟! )  یه زنجیر بسته بودن به هر کی که تو دسته بود... بعضی ها دور گردنشون بسته بودن بعضی ها دور پاشون بعضی ها دور دستشون ! 
امام باقر هم دور گردنش بود ! بعد یوهو یکی می خوره زمین زنجیر دور گرن امام باقر می افته داشته خفه میشده 
حضرت زهرا میگه برین که امام آیندتون داره از دست میره ! بعد زد زیر گریه بچه های جوگیر ما هم گریه کردن =))
منو علی هم هرهر به چرت و پرتاشون می خندیدیم :دی آخه مرتیکه تو مگه اونجا بودی که اینا رو می گی ؟! 

زنگ 3وم معلم فیزیک نیمد ... بعد از یه مدت س. اومد سر کلاس یه کم چرت و پرت گفت بعد گفت
کی پول آزمون نداده؟ من و کریم و علی (ناصری) دستمونو بردیم بالا :دی
گفت برین از کلاس بیرون ... ! ما ها هم در کمال خونسردی رفتیم بیرون 
یه کم تو حیاط بازی کردیم تا بقیه هم اومدن فوتبال بازی کردیم البته زود زنگ خورد زیاد وقت نشد بازی کنیم ... :دی

زنگ ریاضی :
رفتم یه تمرین حل کردم که نسبتا پبچیده بود ... (گرچه نمی دونم چیش ! )
عرفان : آقا منم دقیقا همینو نوشته بودم !
من : خوب زنگ تفریح از رو من نوشته بودی دیگه :))

پنجشنبه، آبان ۲۰

مسابقه...

امروز روز باحالی بود :))
زنگ اول س. گفت هرکی پول آزمونشو نداده میمونه تو حیاط ولی دیگه پیگیری نکرد که کی داده کی نداده ... 
ما هم دینی داشتیم نمی خواستیم بریم (البته پول رو هم نداده بودیم ! ) به بچه ها گفتم بمونین تو حیاط بگیم پول ندادیم :دی 
علی و کریم چند تا سکه داشتن به من هم دادن ...
بچه ها که رفتن بالا س. گفت چرا این جا نشستید !؟ 
من : پول آزمون ندادیم ! :))
کریم : آقا بابام گفت حقوقمو ندادن همین سکه ها رو داریم ... ببر بده بهشون :))
س. رفت به بچه هایی که دیر اومده بودن برسه ... بعد اومد گفت خیلی خوب همتون 50تا بشین پاشو برین ... 
من : آقا فکر که می کنم می بینم شاید اورده باشیم پول رو، مگه نه بچه ها ؟! 
بچه ها : بلــــــه بلـــــــــــه ! 
س .  : بلد شین برین بابا ! بلند شین ! 
مام سریع رفتیم =))
//

زنگ دینی رو رفتیم تمرین ... 
زنگ دوم و سوم که شیمی بود رو ولی موندیم ...

خلاصه ساعت 1 رفتیم منطقه ... تا 2 نشستن بهمون آموزش بدمینتون دادن ! 
و این که داور ها بچه هایی بودن که سال پیش رتبه اورده بودن و مثلا بلد بودن قوانین رو !!!
من دقیقا آخرین بازی بازی کردم ! اون هم با کی ؟! کسی که رتبه دوم شد و جزو داور ها بود :دی 
اولین بازی رو باحتم !
بجه های دیگه تیم هم 2تاشون اولین بازی رو باحتن ... 2تای دیگه هم بازی دوم حذف شدن :دی 
داوراش یک گاگولایی بودن خدا میدونه ! :دی می افتاد تو اوت زمین تک بازیکنه این اوت زمین دو نفره رو می گرفت ! البته مال من رو نه. مال بجه های دیگه ! 
من خیلی بدشانسی اوردم :( 




چهارشنبه، آبان ۱۹

گذر وقت

دیروز (3شنبه ) از ساعت 11 تا 2:30 داشتیم با بجه های تیم تمرین بدمینتون می کردیم !! 
کلاس های مهارت و دینی به قشنگی پیجونده شدن :دی 
عضلات دستم الان وحشتناک درد می کنه ! فردا هم مسابقست ... خدا کنه خوب شه ، نشد هم به درک 
نکته این جاست که ما تو مدرسه برا بدمینتون جای مخصوص داریم ... معلم ورزشمون گفت مال منطقه فقط  20-30سانتی متر بزرگتره حالا دیروز راهنمایی ها رو برده می گه نه ، از هر طرف 3 متر بیشتره ! 

و اما یه سری از نمره های درخشان ام عبارت اند از : 
ریاضی : 19 البته100 تا 20 داشتم با اونا جمع زد 20 داد ...
اجتماعی : 19 ! 
شیمی : 18 
زیست : 19.5
زبان : 20 ! تو کل پایه فقط من 20 شدم 
خیلی خیلی هم بد نیست ! اما اصلا خوب نیست !



شنبه، آبان ۱۵

نمرات درخشان ! :دی

خوب خیلی خوبه ! پیشرفت قابل ملاحضه ای دارم با راهنمایی !
فیزیک شدم 18.5 البته تو کلاس بالاترین نمره بود ... ! :دی 
عربی هم شدم 17.5 البته 18 هم یه دونه داشتیم ... 

امروز اومدم پرده رو بکشم یوهو کل پرده افتاد پایین ( سر زنگ فیزیک ) 
آخر زنگ وقت اضافه اورد با بچه ها رفتیم وصلش کردیم 

موقع ناهار ناظممون با معلم عربی رفتند تو اتاق معلم پرورشی پرده رو هم کشیدن  شایعه شد که (به قول معلم دینی) به لواط دعوت کردن همدیگه رو :دی 


پنجشنبه، آبان ۱۳

آزمایشگاه

امروز دینی و شیمی داشتیم ...
دینی پرسید نمره گذاشت من هم روخونیم مونده بود که خوندم و تموم شد ....
تموم که شد گفت :
- احسنت ! احسنت ! شما باید از یک خانواده علمی باشی درست می گم ؟
من : منظورتون چیه ؟ ( تو دلم : WTF?! )
- پدر چیکارست ؟
- برنامه نویس کامپیوتره ...
- احسنت ! انشاالله شما یکی از مهندس های هسته ای ایران میشی ! 

زنگ شیمی بردمون آرمایشگاه قبلش یه سری اسید و باز گفته بود بیاریم ....
آزمایشگاه دبیرستان از مال راهنمایی خیلی بهتره هم بزرگتره هم مجهز تره ...
قبلا هم گروه بندیمون کرده بود ... هر گروه جدا کاراشونو انجام دادن ... این اولین باری بود که خودمون آزمایش هارو انجام میدادیم ... همیشه معلم انجام میداد تو راهنمایی... آزمایش ها و نوشتن گزارش و اینا نیم ساعت - 3ربع شد ... بعد بچه ها شروع کردن به بازی =))
هرچی ماده بود رو بر می داشتن قاطی می کردن هم می زدن یوهو گاز می زد ... رنگ چیزا عجیب غریب میشد و ... =))
 زنگ آخر هم بردنمون آمفی تئاتر ولی من نرفتم ... معلم ورزشمون اومد گفت 1شنبه منظقه مسابقست بیا تمرین (بدمینتون)
دوم - سوم ها با یکی از بچه های خودمون هم بود ...
یه 1ساعت بازی کردیم بعد رفتیم خونه :)