سه‌شنبه، آذر ۹

دینی :×

امروز بعد مدت ها دینی داشتیم ! :دی 
بدون مقدمه شعریاتش رو می گم :
-بچه ها شب این تهران رو نگاه نکنین ! تو طالقان یه دره هایی هست توش درخت های گردوئه شب برین اون جا خیلی ترسناکه ! حتما یه بار با خانواده برین ! 
(این بابا خودش طالقانیه ! امروز هی داشت تبلیغ می کرد :دی ! )
-بچه ها حضرت علی تو زمان خودش از آب برق می گرفت ! ( من موندم 1400سال پیش از برق چه استفاده ای می کرده !!! ) همش معجزه بودا ! الان عمرا نمی تونن این کارو کنن ! می دونی چی کار می کنن ؟! آب سد رو جمع می کنن بعد جلوش توربین می ذارن برق میده ! تو همین طالقان ما هم هست برین ببینین ! 
- آره ما یه بار رفته بودیم اهواز ، گفتیم سوغاتی چی ببریم ؟! یه خانمایی بودن اونجا ... دیدین یه عده رو سرشون یه سری چیزاست و اینا ؟ از اونا ! 
-- آقا آدم خورها رو می گین ؟! 
-- نه گوش کن ! 
آره ! به ما گفت برین بازار خرما فروشا یه خرماهایی هست هستش اندازه گندمه ! از اونا بگیرین ببرین ! 
ما هم رفتیم گرفتیم جاتون خالی !نشستیم خوردیم ! 

الان 70 روز از سال تحصیلی گذشته ما درس 4یم ! خودش می گه باید تا 7 خونده باشیم ! خودتون حساب کنین الان باید چند باشیم ! اون وقت آقا باسه من خاطراتشو تعریف می کنه ! 




دوشنبه، آذر ۸

ادبیات :))

ساعت 5:35 صبحه من باز پاشده بودم درس بخونم ... زودتر از اونی که فکر می کردم تموم شد ! 
مدرسه خبر جالب خاصی نیفتاده :دی کلا جنبه fun پیدا کرده :دی 
میریم امتحان می دیم یه کم درس میدن میایم خونه ! :دی 
وای ! عجب حالی داد 4-5شنبه تعطیل شد ! 
الان با احتساب محرم 4هفته ادبیاتمون که 4شنبه بود پرید ! =))
بچه نفرینش کرده بودن زنگاش پرید ! =))
ولی نفهمیدم چرا 4-5شنبه تعطیل شد فردا پس فردا نشد ! لول ! 
منم خوابم میاد دارم چرت و پرت میگم باز ! برم بخوابم ! 
شب که چه عرض کنم صبح خوش...

سه‌شنبه، آذر ۲

کارنامه !

امروز صبح رفتیم مدرسه هیچ ناظمی دم در نبود اذیتش کنم :(
رفتم دم میز پینگ پنگ بچه ها داشتن بازی می کردن ... 
هادی : پارسا فردا تعطیله ! رادیو گفت ! 
من : آره جون عمت ! انقدر *س نگین تو رو خدا ! 
یه کم گذشت بجه ها اومدن همه تایید کردن ! :دی  
خلاصه ما هم شاد شدیم 
10مین مونده بود زنگ بخوره س. اومد به حالت خصوصی منو کشید کنار گفت : 
تو چرا انقدر نمره هات پایین شده ؟! 11-12 ....
من فکر کردم داره شوخی می کنه ! - : آره آقا افت تحصیلی کردم ! :))
س. : بیشتر بخون ! 
من : باشه باشه ! 

آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم از 8 تا 10:30 داشتیم آزمون می دادیم... آخرش دیگه مخم نکشید برگه رو دادم ! (10:15)
سوالای دینی رو از همه کمتر زدم ! باید کل قرآن رو حفظ می بودی تا جواب بدی ! 
نوشته بود سوره مائده آیه 4 اون وسط هاش یه کلمه ای داره ! اون کلمه مفهمومش با کدوم گزینه جور در میاد ؟ 
=))
فکر کنم فقط 3تا سوال دینی جواب دادم ! لول ! 

بعدش بچه ها اومدن گفتن پارسا معدلت 11 شده !!! 
من باز فکر کردم شوخی می کنن ولی برا محکم کاری رفتم پیش س. 
- آقا فقط دلم می خواد نمره های من اشتباه وارد شده باشه مدرسه رو به آتش می کشم ! 
س. بردم کارنامه رو نشونم داد دیدم بله ! نمره هامو اشتباه وارد کردن ! 
11.5 شده بود معدلم :دی 
درستش کردن... 3وم شدم تو مدرسه ...

کلا همه زنگ ها پرید تقریبا سر جایزه و ...
زنگ آخر فقط شیمی اومد کلاس هارو یکی کرد بهمون سوال داد .. 

دوشنبه، آذر ۱

بابا شدم :دی

ساعت 5:50 صبحه ! پاشده بودم زیست بخونم فردا امتحان داریم ...
راستی این معلم زیسته معتاد نیستا :دی !! اسم منو هم اسم کوچیک هم فامیلمو یاد گرفته !! 

اما بپردازیم به وقایع دیروز !
صبح رفتم مدرسه همه داشتن مشق ریاضی می نوشتن ! هیچکی وقت نکرده بود بنویسه ! 7 صفحه تمرین بی سابقه بود !
رفتم مدرسه یوهو همه ریختن سرم دفترمو بگیرن !
منم تمرین آخریا رو ننوشته بودم ندادم بهشون بنویسم بعد یدم :دی
زنگ ریاضی س. اومد تو کلاس گفت آقا اینا میان تو مدرسه می نویسن درساشونو ! یه آدم خیری هست مینویسه میده بهشون اینا هم کپی می کنن !
معلم ریاضی : از این به بعد اگه دیدی دارن می نویسن ازشون بگیر من می دونم چی کارشون کنم !
من (با صدای بلند ) : آقا از این به بعد میریم تو دستشویی می نویسیم کسی نبینه !
بچه ها : 

زنگ دومِ ریاضی :
علی (م) : آقا شما خصوصی درس نمی دین ؟
معلم : نه !
یکی از بچه ها که یادم نیست کی بود : خصوصی منظورت زیر پتوئه ؟! 
بچه ها : 

////

و اما امروز بابای س. شدم !  یعنی منو بابا صدا کرد :دی
کارنامه ها دستش بود من و شکی و علی (م) و امین رفتیم پیشش... :
من : آقا کارنامه منو بده برم... !
س. : باید اولیا بیان بابا !
این بابا تو مدرسه ما خیلی سوژست هرکی بگه بهش گیر میدن !
یوهو هر 4تاییمون زدیم زیر خنده و من بابا شدم :دی

////

سر فیزیک رفتیم آزمایشگاه 4تا لوله آزمایش شیکوندیم :دی
البته خودشون شیکستن ! گرفتیم رو آتش شکستن ! :دی
یکی رو خودم شیکوندم البته :دی


سه‌شنبه، آبان ۲۵

هواپیما

امروز از اول صبح که وارد مدرسه شدم تا ثانیه آخر داشتیم می خندیدیم ...
اول که اومدم وارد مدرسه شم : 
من : آقا سلام ! 
س. : سلام کفشات چه قشنگه ! 
من : آقا فحش گذاشته بودم هرکی راجع بهش حرف بزنه ها !
س. : چه فحشی ؟! 
من : فحش دیگه ! 
محمد (شکی ) : از بس بهش گیر می دن فحش گذاشته ! 
س. (با صدای بلند) : بچه بچه ها پارسا اومد به کفشش گیر بدین ! 
من : آقا همه می دونن فحش گذاشتم کسی چیزی نمیگه 

و اما زنگ دینی ! 
پرده کلاس رو برداشته بودن که بشورن یا نمی دونم چی کار کنن ! 
آفتاب بچه ها هی چیز میز می ذاشتن جلو پنجره کلا نظم کلاس به هم ریخته بود !
معلم دینی : بچه ها من اصلا از این که کلاس به هم ریخته ناراحت نیستم ! ولی الان یه همچین آفتابی رو نمی تونین تحمل کنین ! آتش جهنم رو چه جوری می خواین تحمل کنین !؟ 
// بچه ها کسایی که نمازشون رو تند تند و می خونن اصلا اوج نمی گیرن ! ولی کسایی که آروم می خونن و فکر می کنن مثل هواپیما اوج می گیرن ! 
علی (مصدق) : آقا خوب شاید نیترو زده باشه اوج بگیره ! 

زنگ نماز : 
معلم دینی جلومون ( من - شکی - علی(م) ) نشسته بود ... 
این علی هی سر نماز صدای هواپیما در می آورد 
یوهو می گفت آقا سوخت هواپیما تموم شده ! آقا دارم سقوط می کنم .... ! 

زنگ آخر هم مشاور اومد حرف زد برامون ... 
کلی خندیدیم ولی دیگه حال ندارم بنویسم ...  




یکشنبه، آبان ۲۳

شهادت :))

کلا مدرسه خیلی باحال شده :دی
امروز شهادت امام باقر بود اسم مدرسه ما هم که باقرالعلومه ! 
گفتن می خوایم بریم بیرون ! بردنمون بیرون مثل دسته ... ! گفتیم می خوان دسته راه بندازن بعد دیدم نه خبری نیست ! :دی بردنمون حسینیه کوچه بالایی نوحه پوحه خوندن ! 
همه بچه ها هم جوگیر شده بودن ! این یارو مداحه هم یه ریز چرت و پرت می گفت ! 
 ته حسینیه من و علی (مصدق) همش داشتیم می خندیدیم، بچه ها داشتن گریه می کردن ! :دی 
مداحه می گفت : 
امام باقر و نمی دونم کی کی با حضرت زهرا تو دسته بودن ( اون موقع هم دسته بوده !؟! )  یه زنجیر بسته بودن به هر کی که تو دسته بود... بعضی ها دور گردنشون بسته بودن بعضی ها دور پاشون بعضی ها دور دستشون ! 
امام باقر هم دور گردنش بود ! بعد یوهو یکی می خوره زمین زنجیر دور گرن امام باقر می افته داشته خفه میشده 
حضرت زهرا میگه برین که امام آیندتون داره از دست میره ! بعد زد زیر گریه بچه های جوگیر ما هم گریه کردن =))
منو علی هم هرهر به چرت و پرتاشون می خندیدیم :دی آخه مرتیکه تو مگه اونجا بودی که اینا رو می گی ؟! 

زنگ 3وم معلم فیزیک نیمد ... بعد از یه مدت س. اومد سر کلاس یه کم چرت و پرت گفت بعد گفت
کی پول آزمون نداده؟ من و کریم و علی (ناصری) دستمونو بردیم بالا :دی
گفت برین از کلاس بیرون ... ! ما ها هم در کمال خونسردی رفتیم بیرون 
یه کم تو حیاط بازی کردیم تا بقیه هم اومدن فوتبال بازی کردیم البته زود زنگ خورد زیاد وقت نشد بازی کنیم ... :دی

زنگ ریاضی :
رفتم یه تمرین حل کردم که نسبتا پبچیده بود ... (گرچه نمی دونم چیش ! )
عرفان : آقا منم دقیقا همینو نوشته بودم !
من : خوب زنگ تفریح از رو من نوشته بودی دیگه :))

پنجشنبه، آبان ۲۰

مسابقه...

امروز روز باحالی بود :))
زنگ اول س. گفت هرکی پول آزمونشو نداده میمونه تو حیاط ولی دیگه پیگیری نکرد که کی داده کی نداده ... 
ما هم دینی داشتیم نمی خواستیم بریم (البته پول رو هم نداده بودیم ! ) به بچه ها گفتم بمونین تو حیاط بگیم پول ندادیم :دی 
علی و کریم چند تا سکه داشتن به من هم دادن ...
بچه ها که رفتن بالا س. گفت چرا این جا نشستید !؟ 
من : پول آزمون ندادیم ! :))
کریم : آقا بابام گفت حقوقمو ندادن همین سکه ها رو داریم ... ببر بده بهشون :))
س. رفت به بچه هایی که دیر اومده بودن برسه ... بعد اومد گفت خیلی خوب همتون 50تا بشین پاشو برین ... 
من : آقا فکر که می کنم می بینم شاید اورده باشیم پول رو، مگه نه بچه ها ؟! 
بچه ها : بلــــــه بلـــــــــــه ! 
س .  : بلد شین برین بابا ! بلند شین ! 
مام سریع رفتیم =))
//

زنگ دینی رو رفتیم تمرین ... 
زنگ دوم و سوم که شیمی بود رو ولی موندیم ...

خلاصه ساعت 1 رفتیم منطقه ... تا 2 نشستن بهمون آموزش بدمینتون دادن ! 
و این که داور ها بچه هایی بودن که سال پیش رتبه اورده بودن و مثلا بلد بودن قوانین رو !!!
من دقیقا آخرین بازی بازی کردم ! اون هم با کی ؟! کسی که رتبه دوم شد و جزو داور ها بود :دی 
اولین بازی رو باحتم !
بجه های دیگه تیم هم 2تاشون اولین بازی رو باحتن ... 2تای دیگه هم بازی دوم حذف شدن :دی 
داوراش یک گاگولایی بودن خدا میدونه ! :دی می افتاد تو اوت زمین تک بازیکنه این اوت زمین دو نفره رو می گرفت ! البته مال من رو نه. مال بجه های دیگه ! 
من خیلی بدشانسی اوردم :(