چهارشنبه، بهمن ۶

تعطیلیم ! :×

پریروز : 
آرین : بچه ها یه خبر خوب !!
من : چی ؟!
آرین : مادر ر. (معلم شیمی) مرده ! 
ما : =)))))

فردا 2زنگ شیمی + دینی داریم 
من : آقا من که فردا نمیام ! 
س. : چرا ؟
من : 2زنگ شیمی داریم زنگ اول هم که دینی داریم چیز خاصی نمی گه 
س. : بذار ببینیم چی میشه !
زنگ آخر اومد تو کلاس گفت فردا اول ها تعطیل اند ! 
خیلی حال داد :× فردا تعطیلیم ! 


پنجشنبه، دی ۳۰

موضوع نداره...

خوب باز امروز هم دینی داشتیم...
بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب :دی

بچه ها امام خمینی به خدا قسم عارف بزرگی بود ما نفهمیدیم ! 
ایشون وضو که می گرفت آبو می ریخت بعد شیرو می بست باز رو یه دست دیگه آب می ریخت شیرو می بست ! همه این کارا رو هم رو به قبله انجام میداد ! همین هم باعث شد انقدر پیشرفت کنه تو همه زمینه ها ! 
خیلی از مردم می اومدن لگن می گرفتن زیر آب وضو امام ، خدا می دونه آب وضوشون چند نفرو شفا داد ! 

من رفتم تو یه مجلس سینه زنی ای بعد یه مدت چراغ هارو خاموش کردن... 
همه سینه می زدن ما هم زدیم و اینا... بعد که چراغ هارو روشن کردن دیدم این جوونا همشون لخت شدن سینه هاشون قرمزه ! البته تو مجلس خانم ها نبودن همه مرد بودن... 
خیلی خوبه بچه ها ! شما ها هم می بینین تو یه پارکینگی چراغ هارو خاموشش کردن شما هم لخت شین بزنین ! 
دقیقا همین جمله رو گفت ! یوهو کل کلاس رفت هوا 

تو این نمازخونه مدرستون آدم واقعا تعجب میکنه که بچه ها از این فرصتی که در اختیارشون می ذارن برا بهره بردن از صواب نماز جماعت استفاده نمی کنن ! یارو میاد نماز می خونه وضو که نمی گیره هیچ ! چه بدون جنب هم هست !!

یکی از بچه ها : آقا چرا باید از 15 سالگی نماز بخونیم و اینا ؟
اون : ببین پسرم چون شما الان بالغ شدی ! الان به غیر از مامان بابات المیرا هم تو زندگیت تاثیر داره ! شب ها به خاطر المیرا خوابت نمی بره ! به علاوه ! الان یه CD بد بذارن می فهمی چیه ! قبلا بچه بودی همینجوری نگاه می کردی اصلا نمی فهمیدی این چیه دارن چی کار می کنن ! 

بچه ها آدم باید تو زندگیش زاهد باشه ! یعنی چی ؟ یعنی اگه فردا دزد اومد مال و اموالت رو برد ناراحت نشی ! بگی من خدا رو دارم اینا رو نمی خوام ! نه این که بیفتی سکته کنی ! خدا اموالتو از یه سوراخ داده می خواد از یه سوراخ هم ازت بگیره ! 

بجه ها خوک حیوون بی غیرتیه ! چرا ؟ جفتشو می ده به بقیه می گه باهاش حال کنین خودش هم یه گوشه وای می ایسته تازه دست هم می زنه ! 
برا همین اگه آدم گوشت خوک بخوره بی غیرت میشه ! من نمی خوام به دوستان مسیحی توهین کنم ولی تو این فیلم ها می بینین که دختره با دوست مذکرش میره بیرون برادرش اصلا باهاش کاری نداره ! 
ولی بچه شیعه خواهرش 15مین دیر می کنه می گه کجا بودی ؟! جی شده ؟! پدرشو در میاره ! 

بچه ها دبیرا بعضی هاشون اومدن به من گفتن ما تو رو به عنوان مرجع تقلید انتحاب کردیم !!
گفتم خاک بر سرتون ! آخه من کجا مرجعیت تقلید کجا !! من خودم دنبال مرجع می گردم ! شما از من تقلید کنین ؟! 
گفتم نمیشه ! 
بعد حالا فکر کرده بودن که من خوش حال میشم بهم این حرفو بزنن ! 

امروز کلا حرفاش مورد داشت !! :))
می ترسم یه کم دیگه بگذره حرفاشو بنویستم وبلاگو فیلتر کنن ! =))

سه‌شنبه، دی ۲۸

قرآن هم تحریف شد !

وای امروز دینی داشتیم :دی ! 
خیلی حال داد ! زنگ قبلش به شکی گفتم ازش بپرسه پیانو چندتا  دکمه داره (گیر دادیم به این سوال از همه می پرسیم =)) )
طبق گفته های شکی : 
شکی : آقا پیانو چند تا دکمه داره ؟
اون : نمی دونم والا ! مگه من پیانو می زنم ؟!
شکی : آره بچه ها می گفتن می زنین... :دی
+ 
یکی از بچه های اون کلاس : آقا انحام جرکات موزون حرامه ؟
اون : ببین بستگی داره ولی خودشو یه تکون بده کسی اشکالی نداره (بعد رقصیده یه کم ! )
یکی از بچه ها : آقا یه چرخ واسه ما می زنی ؟

//

اومد سر کلاس ما زنگ بعدش قرار بود ما ازش بپرسیم مرغوبیت پیانو به چیه + پدال های پیانو چی کار می کنن 
قرار شد علی م بپرسه :دی 
بچه ها ضایع بازی در آوردن نشد :دی تا تصویب شد علی م بپرسه کل ردیف گفتن آقا آقا آقا آقا علی م سوال داره ! 
اون : بچه ها تو نظرسنجی ای که از شما کردن گفتین من به کتاب اهمیتی نمی دم ! برا همین دیگه نمی رسم جواب بدم ! 
چون خودتون خواستید... ولی سوال اون آقا رو چون گفته بودم جواب میدم ! (منو )
منم سوالمو پرسیدم ... 80%ـشو پیجوند ! یا نفهمید منظورمو ! 20مین از وقت کلاس هم رفت سرش :دی
بگذریم ...
داشت معنی می کرد قرآنو (مال کتاب درسیو) یه جا نوشته بود فاصبر یعنی پس صبر کنید 
این معنی کرد صبر کنید (فـــ رو معنی نکرد ) میثم بهش گفت باید پس هم بذاریم اولش ! 
گفت نه ! کتابتون اشتباه نوشته ! بکنیدش واصبر !!!! 
به این ترتیب قرآن برا اولین بار تحریف شد ! 

نوید دیوونه رو کاغذ براش یه سوال نوشته بود که این یارو خصوصی جوابشو بده ! 
سوالش این بوده : اگه ما با یکی از جنس مخالف دوست باشیم بعد اون نخواد دیگه با ما باشه ولی ما بخوایم باهاش دوست باشیم ، این دوستی حکمش چیه ؟ 
اون : ببینید بچه ها ، یه عده فکر می کنن که اگه یه دختر پسری با هم دوستن و جفتشون همدیگه رو دوست دارن و از این رابطه راضین یعنی مشکلی نداره که با هم دوست باشم ! ولی باید بدونین که کلا رابطه با جنس مخالف داشتن حرامه ! هرجوری که میخواد باشه ! 

علی م  : آقا شما میگین تو خیابون نباید هیچ کسی از جنس مخالف رو نگاه کنیم ، خوب این فیلم هایی که تلویزیون نشون میده زنای بی حجاب توشن که همش حرام میشه ! 
اون : ببین پسرم درسته ! ولی خوب این جوونای الان یه عده دوست ندارن فیلم های ایرانی و اینا رو ... برا همین جوون مردم سر لخت ببینه بهتر از اینه که بره ماهواره کون لخت ببینه ! 

/////////

س. اومد سر کلاس :
س. : هر 3 نفر یه گروه میشن یه تحقیق انجام میدن !
من : آقا ما 4 نفریم ! (من و امین و علی م و علی ن )
س. : نمیشه داداش من 3 نفر !! 
من : تازه شانس آوردی گفتم 4 نفر وگرنه شکی هم باید می اومد میشدیم 5 نفر !!
ولی آخرش قبول نکرد 4 نفرو ! علی م رفت یه گروه دیگه ! 
خوب حالا اسم گروهاتونو بگین ! باید فارسی هم باشه ! 
گروه ما : آقا گروه مارو بذار کیوسک ! 
س. : نمیشه آقا جون ! 
ما :  خوب بذار پیانو ! 
س. : باشه ! 
شوخی شوخی اسم گروه شد پیانو  نکته این جاست که هنوز کسی قضیه پیانو رو نمیدونه ! 

آرین هی داشت حرف میزد !
س. : حتما باید لختت کنم تا خفه شی ؟! 

همین فعلا .. :)

شنبه، دی ۲۵

ترم دوم !

خوب امروز اولین روز ترم دوم سال تحصیلی بود...
خوب بود بد نبود ... ! 
زنگ اول فیزیک :
اول یه کم توضیحات داد بعد وقت آزاد داد :دی
من و امین و علی ن رفتیم پیشش باهاش حرف بزنیم 
امین : آقا راسته می گم شما با موتزارت نسبتی دارین ؟
اون : موتزارت ؟ موتزارت کیه ؟ 
من : آقا نمیشناسیش ؟! یکی از بزرگترین موسیقیدان های تاریخ بوده ! استاد بتهوون هم بوده ! 
اون : آهان آهان ! خوب حالا کدومشون کور بوده ؟ (خواست بگه میشناسمشون :)) )
من : هیچ کدوم !! فقط بتهوون 30 سالگی کر میشه ! ولی بازم آهنگسازی می کنه ! :)
اون : آهان ! 
امین : آقا بچه ها می گن شما گیتار برقی گوش می کنین ... 
اون : آره راک گوش می کنم :دی
من : چه راکی ؟ ...
دیگه بقیشو حال ندارم بنویسم :دی
بعد هم ازش یه سری فرمول پرسیدیم :))
من( بعد 15مین حرف زدن ) : خوب دیگه بچه ها ترم دوم رو هم 20شو گرفتیم بریم بشینیم ! 

شکی هم قرار بود ازش بپرسه پیانو چند تا دکمه داره ... ولی یادم نیست چه جوابی داده بود بهش ... حالا فردا می ذارم ... 

عربی هم اتفاق خاصی نیفتاد 
همش داشتیم مشق می نوشتیم ! آخرش هم مشقا رو ندید :دی

فعلا همین ... 

سه‌شنبه، دی ۲۱

خبر خاصی نیست

والا خبر خاصی نیست که بنویسم...
میریم امتحان میدیم میایم 
فردا زیست رو هم بدیم تقریبا تمومه . 5شنبه زبانه که کاری نداره ...

دیروز : 
یکی از بچه ها : آقا میشه بدیم ؟
- شب بیا بده ! 
- چقدر می گیری میدی ؟
- خجالت بکش به آقا هم رحم نمی کنی ؟! 
...
بنده خدا رو بیچارش کردن =))

سه‌شنبه، آذر ۳۰

علت وجود بیش از حد فاحشه هم معلوم شد !

امروز بعد چندین روز بهم مدرسه خوش گذشت ! 
همیشه 3شنبه ها خیلی خوبه ! زنگ اول شیمی بود ... یه کم درس داد ...
زنگ بعد هم اجتماعی داشتیم ... 
با حرفاش یه احساس آرامش خیلی خوبی بهم دست میده ! واقعا تنها معلمیه که از ته دل دوستش دارم 
خیلی دلم می خواد یه روز برم باهاش خصوصی یه کم صحبت کنم ولی موقعیتش پیش نیمده... 

زنگ بعد هم دینی داشتیم فقط خندیدیم !!!! 
اومد تو کلاس مثل همیشه 3تا صلوات فرستادیم بعدش هم تکبیر گفتیم ! :))
تا نشست : کل ردیفی که من می شینم : آقا دفعه قبل گفتین سوال پارسا رو جواب میدین ! 
اون : بله بله بله حتما سوال اون آقا رو جواب میدم ! من عاشق مباحثه ام ! اما الان درس خیلی عقبیم ایشالله یه موقع دیگه ! 
دیگه تا آخر کلاس سوال هیچکیو جواب نداد ! اما حرف زیاد زد ! : 
* بچه ها امام حسین فکر کنین چی کار کرد ! این همه انقلاب بوده در طول تاریخ ! ولی کدومش مثل این به جا مونده ؟! 
مردم تو این محرم هزاران تانکر گریه کردند !! 
* من خودم با چشمای خودم تو کوفه دیدم ! ( حدود 30 ثانیه مکس کرد ، منو علی م. داشتیم می مردیم از خنده ! گفتیم الان میگه امام علی رو دیدم ! ) خونه امام علی یه خونه کوچیک با چند تا اتاق کوچیک بود! واردش میشی بوی عطر میاد ! 
اما خونه عبیدالله زیاد رفتم ! یه خونه ی کثیف بود توش سگ ها رفت و آمد می کردن !! 
* یه پیمانکار میاد میره مصالح خوب می خره ! خونه میده متری 2میلیون . تو املاک میگه تو بیا برو با این کلنگ هرجارو که خواستی خراب کن ! این پولش حلاله ! فردا بچه هاش مهندس میشن !
ولی یارو میره ساختمون می سازه از مصالح نامرغوب استفاده می کنه که بیشتر سود کنه ! تازه می فروشه متری 2.1میلیون ! 
این پولش حرومه بچه ها ! بعد فردا میاد راه می افته میگه چرا دختر من فاحشه شده ! پسر من کراکی شده !
علی م. : پارسا فاحشه یعنی چی ؟  
من ( با صدای تقریبا بلند ) : جنده ! :دی 
یوهو کل کلاس رفت رو هوا ! =))
* بچه ها انسان تو سینه اش یه قسمتی داره به اسم فواد ( یه همچین چیزی گفت ) . زلیخا این قسمت رو کامل در اختیار یوسف گذاشته بود ! 

سلطانی دیر اومد سر کلاس ... 
این علی (آقاکاشی) هی بچه بازی در میاورد ! بچه ها بهش می گن دختری ! :دی 
نوید : پارسا یه دستمال بده کاشی پریود شد ! 
س. اومد تو کلاس... 
س. : بچه ها از امشب که شب یلداس دیگه بیشتر درس بخونین که امتحانا داره شروع میشه !
من : آقا یلدا کیه ؟ راستشو بگو ! 
س. + بچه ها :::::: 

همین دیگه ... فعلا مطلب باحال خاصی نیست ... 

یکشنبه، آذر ۲۸

معدل !!

یه حرف هایی بین بچه ها بود که معدل ها تک شده و اینا !!  
با امین و شکی رفتیم پیش سلطانی :
من : آقا معدل من چند شده ؟ 
س. : بیا بریم بهتون نشون بدم ! 
15.13 اگه خوردش رو اشتباه نگفته باشم شدم ! 
رتبه 2وم !!!!!!!! 
من با خونسردی : آقا پفک بزن حالا ! 
س. : مرسی نوش جان ! 

امین رو نمیگم . شاید نخواد ! ولی از من کمتر شده بود :دی 
تعجب نکنین ! امتحان ها اصلا استاندارد نبودن ! جریانش طولانیه ! 

//

ص. (مدیر مدرسه) اومد تو کلاس نظافت رو چک کنه بچه ها کشوندنش تو راجع به امتحانا حرف زدن ! 
بعد از شنیدن حرف کلی مون : 
ص. : این امتحانا خیلی خوب بود ! چون سوال رو معلم نداده بود . معلم هم صحیح نکرد و خیلی چیزای دیگه ! (البته این حرف 5مین طول کشید !! ) . حالا اگه سوالی هست بپرسید ! 
امین : کی می تونیم اعتراض کنیم به نمره ها و سوال ها و ... ؟!
ص. : هر وقت که کارنامه گرفتین ! 
بعد یه کم تو کلاس ( خیلی کم !! ) شلوغ بازی شد ...
من تمام این مدت دستم بالا بود که حوابشو بدم توجیهش کنم !
ص. :  من میرم هر وقت فکر کردین درست یاد گرفتین سوال بپرسید میام ! 
یوهو کل کلاس ساکت شد ! 
بهم برخورد ! نمی دونم چرا هیچ کس سوالای منو جواب نمیده (یا همشون فهمیدن که نمی تونن به من جواب درست حسابی بدن ! ) 
تا از در کلاس پاشو گذاشت بیرون : 
من (با صدای بلند که کل کلاس بشنون ) : شما هم هر وقت یاد گرفتی جواب بدی بیا وقت کلاسو بگیر !! 
بچه ها : 
البته فکر کنم نشنید !
تا حالا به این یه نفر تیکه ننداخته بودم ! خیلی حال داد :دی 

داشتیم می اومدیم خونه تو راهرو دیدمش 
ص. : پارسا جان به پدر سلام برسون ! (بابام قراره بیاد یکی از برنامه هاش که برای کتابداریه بهشون بفروشه)
من : چشم ! سلامت باشید ! 
حتی 1 ثانیه هم صبر نکردم که شاید باز هم بخواد جواب بده ! 

والا ! باید تو دهن این مدرسه زد !  خیلی اعصابم درسته اینا هم می خوان اعصابمونو خرد کنن !