شنبه، آذر ۲۰

8-|

:(
ساعت 5:50 صبحه پاشده بودم یه کم ریاضی بخونم امتحان تستیه رو گند نزنم 
امروز هم تا 5 مدرسه ایم :((

جمعه، آذر ۱۹

علــت آلــودگـی هــوای تهران مشخص شد

خوب  ما باز 5شنبه دینی داشتیم :))
دیروز وقت نکردم آپ کنم ... sry ! 

معلم دینی : بچه روزها یه کانالی هست یه عالم دانشمندی میاد حرف می زنه ! 
امین : آقا من و تو رو می گی ؟
- نه ! نمی دونم اسمش چیه ... فکر کنم حاج آقا انصاریان باشه... 
-- آقا چه ساعتیه ؟
- نمی دونم راستش ... بین 6 تا 9 می ذاره ! 

بچه ها این آلودگی هارو می بینین ؟! فکر می کنین به خاطر چیه ؟! 
همش به خاطر خودمونه ! 
من : آقا این که مردم نفس می کشن co2 تولید میشه ؟!
اون : نه ! تو این تهران روزانه ببین چقدر فساد میشه ! چقدر دزدی میشه ! یه ذره شکر نمی کنن خدا رو ... همه تو خونه هاشون یه ماهواره گذاشتن دارن نگاه می کنن ! وگرنه فکر می کنی خدا نمی تونه یه بارون بفرسته اینارو جمعشون کنه ببره ؟! 
بچه ها ما نمی تونیم کارخونه هارو تعطیل کنیم ... می تونیم ؟! 
-- نـــــــه ! 
- خوب ! پس باید کارخونه هامون به راه باشن بعد بشینیم دعا کنیم که خدا تمیزشون کنه ! 
حالا سوال پیش میاد که چرا کشور های خارجی با وجود اینکه ماهواره دارن این جوری نمیشه ؟! 
جوابش اینه که هرکیو دوست نداره بهش تو این دنیا خوبی میده ! یه بدی می کنن یه خوبه میده ! 
ولی مارو چون دوست داره می خواد اینجوری بهمون تلنگر بزنه ! 


//

چهارشنبه شب :
زنگ خونه(آیفون) خورد
 بابا : پارسا با تو کار دارن !
من :  با من ؟!!
دیدم آرین و علی(م) و علی(ص) ان !  می گن بیا بریم هیئت  !
دیگه دیدم تا اینجا اومدن دنبالم باهاشون رفتم ... 
البته هیئت که نمیریم ! :دی تو خیابونا ول گشتیم بماند چه کارایی کردیم :دی 

دوشنبه، آذر ۱۵

بدون موضوع

صبح رفتیم گفتن هرکی کلیربوکش رو نیورده وایسه . نره بالا ! 
منم نیورده بودم وایسادیم ! 
اومدن گفتن پا مرغی برین دور حیاط 

در این جا 2 بار پسرم (س.) منو بابا خطاب کرد ! :دی 
یه بار حواسش نبود داشتم راه می رفتم . گفت بشین بابا ! 
شلوار 2تا از بچه ها جر خورد !!  
من : آقا خجالت نمی کشی با این کارات شلوار بچه ها رو پاره کردی ! 
س. : خفه بابا ! 
من : بابا ؟! پسر گلم ! 
خیلی خندیدیم من فردا هم شاید نبرمش باز بخندیم 

زنگ ورزش : 
داشتیم فوتبال دستی بازی می کردیم . من و امین با هم بودیم . 
اون طرف هم 2تا از بچه های حزب اللهی بودن که بابای یکیشون تو سپاهه 
5-3 باختیم (من و امین ) 
امین : هاشم به بابات بگو 2ماه از زندان و کهریزک من کم کنه ! 2 تا گل جلو بودی ! 

زبان هم مثل همیشه برا خودش یه درسایی داد مام کار خودمون رو می کردیم :دی 

آموزش نظر دادن (  ) رو هم این جا کلیک کنین نوشتم ! 

شنبه، آذر ۱۳

کلاس جبرانی :×

امروز همش سر کلاس ها خواب بودم ! :دی نمی دونم چرا ! 

زنگ فیزیک : 
من : آقا راست می گن شما پیانو می زنین ؟ 
اون : نه ! کی گفته ؟ 
من : همه می گن :دی 
زنگ بعد به شکی هم گفتم بپرسه ( شکی یه کلاس دیگست ) . طبق گفته ها : 
شکی : آقا شما گیتار بیس می زنین ؟
اون : آره آقا ! آره ! (تو دلش : ولم کنین !! )
با این قضیه کل مدرسه رو گذاشته بودیم سر کار امروز  حتی مسئول بوفه  


زنگ آخر هم قرار بود جبرانی ریاضی داشته باشیم ولی به لطف نیمدن معلم کنسل شد :×:×:×
امتحان رو هم احتمال 90% بیست بشم :دی
همین دیگه... مطلب خاصی نیست ... برم بخوابم که دیشب نتونستم درست بخوابم ! 

سه‌شنبه، آذر ۹

دینی :×

امروز بعد مدت ها دینی داشتیم ! :دی 
بدون مقدمه شعریاتش رو می گم :
-بچه ها شب این تهران رو نگاه نکنین ! تو طالقان یه دره هایی هست توش درخت های گردوئه شب برین اون جا خیلی ترسناکه ! حتما یه بار با خانواده برین ! 
(این بابا خودش طالقانیه ! امروز هی داشت تبلیغ می کرد :دی ! )
-بچه ها حضرت علی تو زمان خودش از آب برق می گرفت ! ( من موندم 1400سال پیش از برق چه استفاده ای می کرده !!! ) همش معجزه بودا ! الان عمرا نمی تونن این کارو کنن ! می دونی چی کار می کنن ؟! آب سد رو جمع می کنن بعد جلوش توربین می ذارن برق میده ! تو همین طالقان ما هم هست برین ببینین ! 
- آره ما یه بار رفته بودیم اهواز ، گفتیم سوغاتی چی ببریم ؟! یه خانمایی بودن اونجا ... دیدین یه عده رو سرشون یه سری چیزاست و اینا ؟ از اونا ! 
-- آقا آدم خورها رو می گین ؟! 
-- نه گوش کن ! 
آره ! به ما گفت برین بازار خرما فروشا یه خرماهایی هست هستش اندازه گندمه ! از اونا بگیرین ببرین ! 
ما هم رفتیم گرفتیم جاتون خالی !نشستیم خوردیم ! 

الان 70 روز از سال تحصیلی گذشته ما درس 4یم ! خودش می گه باید تا 7 خونده باشیم ! خودتون حساب کنین الان باید چند باشیم ! اون وقت آقا باسه من خاطراتشو تعریف می کنه ! 




دوشنبه، آذر ۸

ادبیات :))

ساعت 5:35 صبحه من باز پاشده بودم درس بخونم ... زودتر از اونی که فکر می کردم تموم شد ! 
مدرسه خبر جالب خاصی نیفتاده :دی کلا جنبه fun پیدا کرده :دی 
میریم امتحان می دیم یه کم درس میدن میایم خونه ! :دی 
وای ! عجب حالی داد 4-5شنبه تعطیل شد ! 
الان با احتساب محرم 4هفته ادبیاتمون که 4شنبه بود پرید ! =))
بچه نفرینش کرده بودن زنگاش پرید ! =))
ولی نفهمیدم چرا 4-5شنبه تعطیل شد فردا پس فردا نشد ! لول ! 
منم خوابم میاد دارم چرت و پرت میگم باز ! برم بخوابم ! 
شب که چه عرض کنم صبح خوش...

سه‌شنبه، آذر ۲

کارنامه !

امروز صبح رفتیم مدرسه هیچ ناظمی دم در نبود اذیتش کنم :(
رفتم دم میز پینگ پنگ بچه ها داشتن بازی می کردن ... 
هادی : پارسا فردا تعطیله ! رادیو گفت ! 
من : آره جون عمت ! انقدر *س نگین تو رو خدا ! 
یه کم گذشت بجه ها اومدن همه تایید کردن ! :دی  
خلاصه ما هم شاد شدیم 
10مین مونده بود زنگ بخوره س. اومد به حالت خصوصی منو کشید کنار گفت : 
تو چرا انقدر نمره هات پایین شده ؟! 11-12 ....
من فکر کردم داره شوخی می کنه ! - : آره آقا افت تحصیلی کردم ! :))
س. : بیشتر بخون ! 
من : باشه باشه ! 

آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم از 8 تا 10:30 داشتیم آزمون می دادیم... آخرش دیگه مخم نکشید برگه رو دادم ! (10:15)
سوالای دینی رو از همه کمتر زدم ! باید کل قرآن رو حفظ می بودی تا جواب بدی ! 
نوشته بود سوره مائده آیه 4 اون وسط هاش یه کلمه ای داره ! اون کلمه مفهمومش با کدوم گزینه جور در میاد ؟ 
=))
فکر کنم فقط 3تا سوال دینی جواب دادم ! لول ! 

بعدش بچه ها اومدن گفتن پارسا معدلت 11 شده !!! 
من باز فکر کردم شوخی می کنن ولی برا محکم کاری رفتم پیش س. 
- آقا فقط دلم می خواد نمره های من اشتباه وارد شده باشه مدرسه رو به آتش می کشم ! 
س. بردم کارنامه رو نشونم داد دیدم بله ! نمره هامو اشتباه وارد کردن ! 
11.5 شده بود معدلم :دی 
درستش کردن... 3وم شدم تو مدرسه ...

کلا همه زنگ ها پرید تقریبا سر جایزه و ...
زنگ آخر فقط شیمی اومد کلاس هارو یکی کرد بهمون سوال داد ..