صبح رفتیم گفتن هرکی کلیربوکش رو نیورده وایسه . نره بالا !
منم نیورده بودم وایسادیم ! 
اومدن گفتن پا مرغی برین دور حیاط
در این جا 2 بار پسرم (س.) منو بابا خطاب کرد ! :دی
یه بار حواسش نبود داشتم راه می رفتم . گفت بشین بابا ! 
شلوار 2تا از بچه ها جر خورد !!
من : آقا خجالت نمی کشی با این کارات شلوار بچه ها رو پاره کردی !
س. : خفه بابا !
من : بابا ؟! پسر گلم ! 
خیلی خندیدیم من فردا هم شاید نبرمش باز بخندیم 
زنگ ورزش :
داشتیم فوتبال دستی بازی می کردیم . من و امین با هم بودیم .
اون طرف هم 2تا از بچه های حزب اللهی بودن که بابای یکیشون تو سپاهه 
5-3 باختیم (من و امین ) 
امین : هاشم به بابات بگو 2ماه از زندان و کهریزک من کم کنه ! 2 تا گل جلو بودی !
زبان هم مثل همیشه برا خودش یه درسایی داد مام کار خودمون رو می کردیم :دی
