شنبه، آذر ۱۳

کلاس جبرانی :×

امروز همش سر کلاس ها خواب بودم ! :دی نمی دونم چرا ! 

زنگ فیزیک : 
من : آقا راست می گن شما پیانو می زنین ؟ 
اون : نه ! کی گفته ؟ 
من : همه می گن :دی 
زنگ بعد به شکی هم گفتم بپرسه ( شکی یه کلاس دیگست ) . طبق گفته ها : 
شکی : آقا شما گیتار بیس می زنین ؟
اون : آره آقا ! آره ! (تو دلش : ولم کنین !! )
با این قضیه کل مدرسه رو گذاشته بودیم سر کار امروز  حتی مسئول بوفه  


زنگ آخر هم قرار بود جبرانی ریاضی داشته باشیم ولی به لطف نیمدن معلم کنسل شد :×:×:×
امتحان رو هم احتمال 90% بیست بشم :دی
همین دیگه... مطلب خاصی نیست ... برم بخوابم که دیشب نتونستم درست بخوابم ! 

سه‌شنبه، آذر ۹

دینی :×

امروز بعد مدت ها دینی داشتیم ! :دی 
بدون مقدمه شعریاتش رو می گم :
-بچه ها شب این تهران رو نگاه نکنین ! تو طالقان یه دره هایی هست توش درخت های گردوئه شب برین اون جا خیلی ترسناکه ! حتما یه بار با خانواده برین ! 
(این بابا خودش طالقانیه ! امروز هی داشت تبلیغ می کرد :دی ! )
-بچه ها حضرت علی تو زمان خودش از آب برق می گرفت ! ( من موندم 1400سال پیش از برق چه استفاده ای می کرده !!! ) همش معجزه بودا ! الان عمرا نمی تونن این کارو کنن ! می دونی چی کار می کنن ؟! آب سد رو جمع می کنن بعد جلوش توربین می ذارن برق میده ! تو همین طالقان ما هم هست برین ببینین ! 
- آره ما یه بار رفته بودیم اهواز ، گفتیم سوغاتی چی ببریم ؟! یه خانمایی بودن اونجا ... دیدین یه عده رو سرشون یه سری چیزاست و اینا ؟ از اونا ! 
-- آقا آدم خورها رو می گین ؟! 
-- نه گوش کن ! 
آره ! به ما گفت برین بازار خرما فروشا یه خرماهایی هست هستش اندازه گندمه ! از اونا بگیرین ببرین ! 
ما هم رفتیم گرفتیم جاتون خالی !نشستیم خوردیم ! 

الان 70 روز از سال تحصیلی گذشته ما درس 4یم ! خودش می گه باید تا 7 خونده باشیم ! خودتون حساب کنین الان باید چند باشیم ! اون وقت آقا باسه من خاطراتشو تعریف می کنه ! 




دوشنبه، آذر ۸

ادبیات :))

ساعت 5:35 صبحه من باز پاشده بودم درس بخونم ... زودتر از اونی که فکر می کردم تموم شد ! 
مدرسه خبر جالب خاصی نیفتاده :دی کلا جنبه fun پیدا کرده :دی 
میریم امتحان می دیم یه کم درس میدن میایم خونه ! :دی 
وای ! عجب حالی داد 4-5شنبه تعطیل شد ! 
الان با احتساب محرم 4هفته ادبیاتمون که 4شنبه بود پرید ! =))
بچه نفرینش کرده بودن زنگاش پرید ! =))
ولی نفهمیدم چرا 4-5شنبه تعطیل شد فردا پس فردا نشد ! لول ! 
منم خوابم میاد دارم چرت و پرت میگم باز ! برم بخوابم ! 
شب که چه عرض کنم صبح خوش...

سه‌شنبه، آذر ۲

کارنامه !

امروز صبح رفتیم مدرسه هیچ ناظمی دم در نبود اذیتش کنم :(
رفتم دم میز پینگ پنگ بچه ها داشتن بازی می کردن ... 
هادی : پارسا فردا تعطیله ! رادیو گفت ! 
من : آره جون عمت ! انقدر *س نگین تو رو خدا ! 
یه کم گذشت بجه ها اومدن همه تایید کردن ! :دی  
خلاصه ما هم شاد شدیم 
10مین مونده بود زنگ بخوره س. اومد به حالت خصوصی منو کشید کنار گفت : 
تو چرا انقدر نمره هات پایین شده ؟! 11-12 ....
من فکر کردم داره شوخی می کنه ! - : آره آقا افت تحصیلی کردم ! :))
س. : بیشتر بخون ! 
من : باشه باشه ! 

آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم از 8 تا 10:30 داشتیم آزمون می دادیم... آخرش دیگه مخم نکشید برگه رو دادم ! (10:15)
سوالای دینی رو از همه کمتر زدم ! باید کل قرآن رو حفظ می بودی تا جواب بدی ! 
نوشته بود سوره مائده آیه 4 اون وسط هاش یه کلمه ای داره ! اون کلمه مفهمومش با کدوم گزینه جور در میاد ؟ 
=))
فکر کنم فقط 3تا سوال دینی جواب دادم ! لول ! 

بعدش بچه ها اومدن گفتن پارسا معدلت 11 شده !!! 
من باز فکر کردم شوخی می کنن ولی برا محکم کاری رفتم پیش س. 
- آقا فقط دلم می خواد نمره های من اشتباه وارد شده باشه مدرسه رو به آتش می کشم ! 
س. بردم کارنامه رو نشونم داد دیدم بله ! نمره هامو اشتباه وارد کردن ! 
11.5 شده بود معدلم :دی 
درستش کردن... 3وم شدم تو مدرسه ...

کلا همه زنگ ها پرید تقریبا سر جایزه و ...
زنگ آخر فقط شیمی اومد کلاس هارو یکی کرد بهمون سوال داد .. 

دوشنبه، آذر ۱

بابا شدم :دی

ساعت 5:50 صبحه ! پاشده بودم زیست بخونم فردا امتحان داریم ...
راستی این معلم زیسته معتاد نیستا :دی !! اسم منو هم اسم کوچیک هم فامیلمو یاد گرفته !! 

اما بپردازیم به وقایع دیروز !
صبح رفتم مدرسه همه داشتن مشق ریاضی می نوشتن ! هیچکی وقت نکرده بود بنویسه ! 7 صفحه تمرین بی سابقه بود !
رفتم مدرسه یوهو همه ریختن سرم دفترمو بگیرن !
منم تمرین آخریا رو ننوشته بودم ندادم بهشون بنویسم بعد یدم :دی
زنگ ریاضی س. اومد تو کلاس گفت آقا اینا میان تو مدرسه می نویسن درساشونو ! یه آدم خیری هست مینویسه میده بهشون اینا هم کپی می کنن !
معلم ریاضی : از این به بعد اگه دیدی دارن می نویسن ازشون بگیر من می دونم چی کارشون کنم !
من (با صدای بلند ) : آقا از این به بعد میریم تو دستشویی می نویسیم کسی نبینه !
بچه ها : 

زنگ دومِ ریاضی :
علی (م) : آقا شما خصوصی درس نمی دین ؟
معلم : نه !
یکی از بچه ها که یادم نیست کی بود : خصوصی منظورت زیر پتوئه ؟! 
بچه ها : 

////

و اما امروز بابای س. شدم !  یعنی منو بابا صدا کرد :دی
کارنامه ها دستش بود من و شکی و علی (م) و امین رفتیم پیشش... :
من : آقا کارنامه منو بده برم... !
س. : باید اولیا بیان بابا !
این بابا تو مدرسه ما خیلی سوژست هرکی بگه بهش گیر میدن !
یوهو هر 4تاییمون زدیم زیر خنده و من بابا شدم :دی

////

سر فیزیک رفتیم آزمایشگاه 4تا لوله آزمایش شیکوندیم :دی
البته خودشون شیکستن ! گرفتیم رو آتش شکستن ! :دی
یکی رو خودم شیکوندم البته :دی


سه‌شنبه، آبان ۲۵

هواپیما

امروز از اول صبح که وارد مدرسه شدم تا ثانیه آخر داشتیم می خندیدیم ...
اول که اومدم وارد مدرسه شم : 
من : آقا سلام ! 
س. : سلام کفشات چه قشنگه ! 
من : آقا فحش گذاشته بودم هرکی راجع بهش حرف بزنه ها !
س. : چه فحشی ؟! 
من : فحش دیگه ! 
محمد (شکی ) : از بس بهش گیر می دن فحش گذاشته ! 
س. (با صدای بلند) : بچه بچه ها پارسا اومد به کفشش گیر بدین ! 
من : آقا همه می دونن فحش گذاشتم کسی چیزی نمیگه 

و اما زنگ دینی ! 
پرده کلاس رو برداشته بودن که بشورن یا نمی دونم چی کار کنن ! 
آفتاب بچه ها هی چیز میز می ذاشتن جلو پنجره کلا نظم کلاس به هم ریخته بود !
معلم دینی : بچه ها من اصلا از این که کلاس به هم ریخته ناراحت نیستم ! ولی الان یه همچین آفتابی رو نمی تونین تحمل کنین ! آتش جهنم رو چه جوری می خواین تحمل کنین !؟ 
// بچه ها کسایی که نمازشون رو تند تند و می خونن اصلا اوج نمی گیرن ! ولی کسایی که آروم می خونن و فکر می کنن مثل هواپیما اوج می گیرن ! 
علی (مصدق) : آقا خوب شاید نیترو زده باشه اوج بگیره ! 

زنگ نماز : 
معلم دینی جلومون ( من - شکی - علی(م) ) نشسته بود ... 
این علی هی سر نماز صدای هواپیما در می آورد 
یوهو می گفت آقا سوخت هواپیما تموم شده ! آقا دارم سقوط می کنم .... ! 

زنگ آخر هم مشاور اومد حرف زد برامون ... 
کلی خندیدیم ولی دیگه حال ندارم بنویسم ...  




یکشنبه، آبان ۲۳

شهادت :))

کلا مدرسه خیلی باحال شده :دی
امروز شهادت امام باقر بود اسم مدرسه ما هم که باقرالعلومه ! 
گفتن می خوایم بریم بیرون ! بردنمون بیرون مثل دسته ... ! گفتیم می خوان دسته راه بندازن بعد دیدم نه خبری نیست ! :دی بردنمون حسینیه کوچه بالایی نوحه پوحه خوندن ! 
همه بچه ها هم جوگیر شده بودن ! این یارو مداحه هم یه ریز چرت و پرت می گفت ! 
 ته حسینیه من و علی (مصدق) همش داشتیم می خندیدیم، بچه ها داشتن گریه می کردن ! :دی 
مداحه می گفت : 
امام باقر و نمی دونم کی کی با حضرت زهرا تو دسته بودن ( اون موقع هم دسته بوده !؟! )  یه زنجیر بسته بودن به هر کی که تو دسته بود... بعضی ها دور گردنشون بسته بودن بعضی ها دور پاشون بعضی ها دور دستشون ! 
امام باقر هم دور گردنش بود ! بعد یوهو یکی می خوره زمین زنجیر دور گرن امام باقر می افته داشته خفه میشده 
حضرت زهرا میگه برین که امام آیندتون داره از دست میره ! بعد زد زیر گریه بچه های جوگیر ما هم گریه کردن =))
منو علی هم هرهر به چرت و پرتاشون می خندیدیم :دی آخه مرتیکه تو مگه اونجا بودی که اینا رو می گی ؟! 

زنگ 3وم معلم فیزیک نیمد ... بعد از یه مدت س. اومد سر کلاس یه کم چرت و پرت گفت بعد گفت
کی پول آزمون نداده؟ من و کریم و علی (ناصری) دستمونو بردیم بالا :دی
گفت برین از کلاس بیرون ... ! ما ها هم در کمال خونسردی رفتیم بیرون 
یه کم تو حیاط بازی کردیم تا بقیه هم اومدن فوتبال بازی کردیم البته زود زنگ خورد زیاد وقت نشد بازی کنیم ... :دی

زنگ ریاضی :
رفتم یه تمرین حل کردم که نسبتا پبچیده بود ... (گرچه نمی دونم چیش ! )
عرفان : آقا منم دقیقا همینو نوشته بودم !
من : خوب زنگ تفریح از رو من نوشته بودی دیگه :))